یکم)

مشاهدات میدانی نشان میدهد که طبقه ی میانه و میانه به پائین در ایران  از شرایط معیشتی خوبی برخوردار نیستند و کارگران و حقوق بگیران از شرایط مالی موجود نا راضی می باشند . جایگاه ریال در مقابل  واحدهای پولی پرکاربرد تنزل پیدا کرده . برخی از کارخانه ها به دلیل تحریم ها با ظرفیت پائین به ادامه ی کار مشغولند.  قیمت کالاهای مصرفی  مورد نیاز زندگی روزانه مثل نان  حبوبات و لبنیات در طول سال چندین نوبت افزایش میابد (لبنیات به صورت میانگین در کمتر از یکسال افزایش 100درصدی داشته) و  همه ی این ها باعث شده تا زندگی برای بخش های بزرگی از ایرانیان هر روز سخت و سخت تر شود.

دوم)

به موازات این مشکلات ،نهادهای امنیتی گسترش یافته ،  دامنه ی فعالیت های داخلی وزارت اطلاعات و حفاظت اطلاعات سپاه هر روز گسترده تر می شود. پلیس ایران واحدهای یگان ویژه را گسترش داده و در همه ی استان ها حداقل یک پادگان بزرگ با ظرفیت لشگر را برای مقابله با آشوب های خیابانی تجهیز کرده است. پلیس ایران از شرایط بی کاری جوانان استفاده می کند و شمار زیادی از جوانان بدون شغل را  با حقوقی ناچیز و اندک جذب کرده و آن ها را برای مقابله با بحران ها آموزش میدهد. (  پرورش دادن   گلادیاتور ها)

سوم)

سپاه  پاسداران  فعالیت های بسیج را گسترده تر کرده است. واحدهای بسیج را تا دوبرابر گسترش داده و  تقریبا در تمامی محلات شهر تهران پایگاهای بسیج را تاسیس کرده  . بسیج در دور افتاده ترین نقاط کشور هم نیرو جذب کرده و تقریبا جایی از ایران بدون پایگاه بسیج نیست . در ادارات و کارخانجات بسیج به جذب نیرو پرداخته و این نیروها بر عملکرد همکاران خود در کارخانجات مدارس و ادارات نظارت و شنود اطلاعاتی دارند .

(این نیروها از مزایایی اندک مثل روغن برنج حبوبات و مایحتاج عمومی برخوردار میشوند و مبالغی ناچیز   به عنوان پاداش و یا اضافه کار  دریافت میکنند)

چهارم)

مخابرات ایران که دو سال قبل سهامش را به بنیاد تعاون سپاه پاسداران واگذار کرده بود با همکاری شرکت های نرم افزاری و سخت افزاری چین و روسیه مثل “هو آ وی” ، “ژینوگ تکنیکال گروپ” و “کسپراسکای” کمربند نامرئی بزرگی را به گرداگرد کاربران تلفن و اینترنت کشیده است . تمامی مسیج ها و مکالمات تلفنی رصد میشود و حداقل به مدت شش ماه در بایگانی های الکترونیکی نگهداری میشود. و به احتمال قریب به یقین تمامی لینک ها و کلیک های کاربران ایرانی از درگاهای مخابرات کنترل و بایگانی میشود تا در روزهای بحرانی یا مورد نیاز از اطلاعات بایگانی شده استفاده کنند.

به صورت خلاصه باید گفت ، کنترل و نظارت نامحسوس و شدیدی در جریان است .

گویی دست های نامرئی همه چیز را در داخل کشور کنترل میکند.

پنجم)

منتقدان و مخالفان درون نظام و یا نزدیک به دیدگاه جمهوری اسلامی ایران یا در زندان هستند یا در حصر خانگی به سر میبرند  و یا مجبور به ترک کشور شده اند. هیچکس نمیتواند به نمایندگی از گروه های تحت فشار سخنی را بر زبان بیاورد. صداهای مخالف خاموش شده است!!!

تا قبل از سال 88 و حوادث انتخابات دولت و حکومت توانایی و قدرت چنین کنترل شدید و دقیقی را نداشت، حوادث سال 88 برای نظام جمهوری اسلامی ایران در حکم مانور و یک واکسیناسیون سراسری بود.
میرحسین موسوی و مهدی کروبی شاید نمی دانستند با کارهای خود  چه خدمت بزرگی را به نظام ولایت فقیه ارائه داده اند. حکومت ایران بعد از آن حوادث در زمینه سایبر و کنترل الکترونیک به شدت تقویت شد .علاوه بر آن نهادهای امنیتی موفق شدند باگ ها و منفذهای ورودی را شناسایی کنند. گلوگاه های اعتراض شناسایی شد و به برآوردهای خوبی در زمینه کنترل آشوب ها رسیدند .

ششم)

از وضعیت معیشتی مردم گفتم ، اگر در سال 88 دولت و حکومت تقویت نشده بود شاید در این روزها با کمک گرفتن از گروه های بزرگ کارگری و مردمی نتایج بهتری به دست می آمد. اما تمام توان و سرمایه مخالفین و معترضین در حوادث سال 88 سوخت شد و برای روزهایی مثل امروز دست خالی مانده ایم و گروه های بزرگ و ناراضی مردم مثل گله ی گرگ زده بدون چوپان سرگردان باقی مانده اند .

هفتم)

برای جنبش و اعتراض ،این روزها بهترینِ روزها بود. گرانی مردم را کلافه کرده است. هزینه های زندگی به شدت بالا رفته و مردم از این وضعیت خسته هستند ، اما متاسفانه مردم حافظه ی خوبی ندارند ، فراموش کرده اند که رئیس جمهوری و نمایندگان انتخاب خودشان بوده . فراموش کرده اند که نامزدهای  مجلس بدون برنامه در رقابت ها حاضر شده بودند و تنها شعارشان ولایت پذیری بود. نهمین انتخابات مجلس یکی از مسخره ترین انتخابات تمام سال های گذشته بود.

رقابت کاندیداها بر سر میزان ولایت پذیری بود ، به عبارت خیلی ساده و خودمانی رقابتشان بر سر این بود که کدام گروه دستمال به دست تر است!!!

در چنین شرایطی بالاخره یک گرگ روباه صفت پیدا میشود و رهبری گوسفندهای گرسنه را به عهده میگیرد. این گرگ روباه صفت در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده چهره خود را نشان خواهد داد.

پی،اس:

انتخابات برای ما یک بازی باخت باخت است .

شرکت نکنیم بازنده ایم ، شرکت بکنیم بازنده تریم

شراره

4 May 2012


فصل اول

اسمش اسماعیل بود ، شایدم اسفندیار  و یا . . . بِ هر حال ما بهش می گفتیم اِسی . منو اِسی رِفیق فابریک بودیم . یِ چی میگم یِ چی میشنوی . مثِ لاله و لادن بِهم چسبیده بودیم . یکی سیاه یکی سفید یکی لاغر و قد بلند یکی خِپلو و نره خر. یکی صدای دورگه یکی رومنس . اما گارد هم بودیم . هرجا اسی گند میزد من کاور میدادم و هرجا من سوتی میدادم اِسی باس یِ جوری جم میکرد.

اَی حال میداد وختی از مدرسه جیم میزدیمو میرفتیم یِ ساندویج میگرفتیم نصفش میکردیمو میزدیم به تنو بدن.  یِ بار سر کلاس حسابان یکی از ما دوتا  با لوله خودکار  . . . پوورررت زدیم پس کله ی کچل آقای معیری . . . مثِ گاو پیشونی سفید تابلو بودیم ، برگشت با چشاش کلاسو سرچ کرد و گُف کدوم یکیتون بود ؟! هیچی نگفتیم ، زدیم زیرش حشا زدیم ، … چی شده آقا ؟! …. آقا معیری با ما بودید . . . ؟!

آقا معیری شاکی شد ، گفت جفتتون پاشید برید بیرون یا اینکه بگید کار کی بود وگرنه جفتتونو میندازم بیرون .

اینو کِ گفت اِسی نَ گُذاش نَ ورداش و گَفت : آقا ما بودیم . . .

مارو میگی !!! بِ رگ رفاقتمون برخورد و گفتیم : خالی میبنده آقا میخواد بازم فردین بازی در بیاره ، ببخشید آقا معیری من بودم . . .

هنوز کِ هنوز مشخص نشدِ من بودم یا اِسی . . . خودمم الان شک دارم کِ من زدم یا اِسی . . .

. . . هِ … هِـــ … ی . . . روزگار

اَولین گندو با اِسی بالا آوردیم . . . اَولین عَرقو با اِسی رَفتیم بالا . . . اَولین عَربده رو با اِسی زدیم . . . اَولین تک چرخو با اِسی زدیم ، اولین لایی و تیک آفو با اِسی رفتیم . . . هرچی کِ اولش بود با اِسی تا آخرش رفتیم . . . تا اینکه یِ روز . . .  بی خبر بی هوا یِ آتیش . . . ِ یِ شراره اُفتاد بِ سَرنِـوشتمون . . . یکیمون سیاه . . . اون یکی سفید . . . یکی عشقی . . . اون یکیمون هوس باز . . .

فصل دوم

از سمت بالا کِ وارد کوچه میشدی ، سمت راست در چهارم پلاک شیش اسباب کشی داشتن . . . یِ دختر باهاشون بود کِ یِ دونه از این گیتارای خرکی رو چَپکی انداخته بود رو کولِش . . . مانتو سفید ، کفش صورتی  با شلوار لی که رو زانوهاش ساب رفته بود . . . چِشما خمار در خمار… سَگ مصب بَسکه چشاش مست بود … آدم فِک میکرد نیم ساعت پیش چارتا لیوان عرق سَگی خورده . . .

باهاش چشم تو چِشم شدم . . . لامصب …. کور بشی نگاه . . . از اَولشم هیز بودی . . . دُرس مثِ 10 سالگی کِ ناهیدو لخت دید زدی . . .  نِ گاه کار خودشو کرد ، این دخترو هرجور شده باس سروته کنیم . . . اینجوری نمیشه . . .

اِسی . . . اِسی ؟!! . . . دادا کجایی؟! . .  . اِسی عشقی بود . . . محو دختره شده بود . . .  البت بعدن عشقی شد . . . اون اولا تو کوک عشقو عاشقی و اینجور لاشی بازیا نبود.

از فردا  یکی از کارای مشترکمون این شده بود کِ زاغ سیاه دُخترَ رو چوب بزنیم و رَفتیم تو نخ آمار . . . بالاخره کاشف بِ عمل اومد کِ دختره اسمش شراره هست  و از ما دو نفر یک سال بزرگتره . . .  ما دو تا پیش دانشگاهی و شراره سال اول تیاتر دانشگاه هنر . . . آخ شراره . . . شراره . .  . لعنت بِ اونی کِ تو رو کاشت . . . تو همه چیزمونو خراب کردی . . . تو مارو به یکی از آزمون های ناخواسته ی زندگی دعوت کردی . . . . آخه ما شاگردای همیشه روفوزه شده رو چه به آزمون و امتحان؟! …. شراره … تو سونامی بودی . . . تو محور زمینو 1.5 درجه چرخوندی . . دوئل کار تو بود!!!

هر دوتا شراره رو دوس داشتیم . . .دروغ چرا …. منم شراره رو میخواستم . . . دوسِش داشتم . . . با نمک بود . . . مَست بود . . . بهش میگفتم: شراره . . . تو به جای شیر با شراب شیراز بزرگ شدی … سگ مصب میخندید .  . . آی میخندید .. . پارک  لاله کِ میرفتیم یکی اینور  . . . یکی اونور . . . و شراره مثِ نگین انگشتر وسط ما دو نفر مینشست . . .  اما اِسی عشقی شده بود . . . شراره گیتارو کوک میکرد  و اسی با شیشو هشت ریتمیک میزد زیر آواز :

بازم شراره دلارو دیوونه کرده

مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده

رنگ چشای شراره چِقـَدهِ قشنگو نازه

شراره چه آسون دلشو به من میبازه

من کِ همش حواسم بِ چشم و لبولوچه ی شراره بود ، اسی رو نمیدونم . . . نمیدونم اون حواسش کجا بود. . .!!!

فصل سوم

منو اِسی  همیشه یِ ساندویج میگرفتیم و با هم دیگه نصف میکردیم و میزدیم بِ تنو بدن . . . اما شراره ساندویج نبود . . . اِسی دوس نداشت نصفش کنه . . . البت اون اولا هیچ نمیگفت . . . بعدن فهمیدم کِ بعلله اونم عاشق شراره شده  . . . دیگه منو اِسی ساندویجامونو نصف نمیکردیم . . . با همدیگه عرق نمیخوردیم . . .  من درسو مشقو بهونه کرده بودم و اِسی ماشین باباشو بهونه کرده بود . . . رفاقتمون یواش یواش بو گرفته بود . . . یِ بوی بدی میداد. . . یِ چی تو مایه های بوی گند شاش  اول صبح کِ تازه از خواب پا میشی . . .

یِ چیزو یادم رفت برات بگم . . . اِسی بیشتر وختا در رفاقت دَسِ پیشو داشت . . . ذات این بشر عشقی بود . . .با محبت بود سگ پدر … ساعت  9 شب بود . . . اِسی زنگ زد . . .

_ کجایی دادا . . . آمار نمیدی

: ای بابا . . . دو تا مرغ کِ دیگه آمار نداره

_ طلبه شدم یه دور بزنیم . . . ماشین بابا دستمه

: مرامتو عشقه  . . . ولی جون دادا خسته هستم . . . حس ولگردی نیس

_ دمت گرم دیگه . . . به ما رسید آسمون پوکید

: نه الله وکیلی . . . کلن چن روزه بیرون نرفتم

_ جوات  بیخیال ، امروز آمار رسید ، با شراره رفته بودین کلک چال!!

اِ . . . ه (یعنی کی به اِسی خبر رسونده ؟! آخه مشنگ . . . به غیر از شراره کی اونجا بود کِ به اسی بگه ؟!)

بِ تِ تِ پِته افتادم . . . نَ . . . میدونی . . . یهو . . .

واقعا نمی دونستم چی بگم . . . قفل شده بودم . . . هرکی به غیر از اِسی بود بهش میگفتم : تو رو سَننه ؟! مُـفتشی یا گَزمه؟!

_ جوات . . .!!

:  . . .

_ دآش جوات!!کجایی؟ الو

: جـ . .ـو نم…. اِ سـی

_ پاشو بیا رفیقم . . . بیا دادا

باس میرفتم . . . راه رفتنی بود . . . باید میرفتم . . . باید بهش میگفتم . . . منم آمارتو دارم کِ با شراره رفته بودین سینما . . . باید بهش میگفتم میدونم کِ شراره رو دعوت کردی بیاد خونتون . . . باید .. .

فصل چهارم

نیم ساعت نشد کِ اسی اومد سر کوچه . . . با نور بالا علامت داد . . .

: چآکر آقا

_ به آقای مارلون براندو، داداش بی معرفت

: . . .

پنجه رو پنجه دست دادیم ، هر دوتا خندیدیم . . . یزیدتو گائیدم … اینو اِسی گفت . تیکه کلام اِسی یزید بود . . .  سورپرایز کِ میشد میگفت یزیدتو . . . تنگش اگر شامورتی بازی بود ، جمله رو کامل میکرد و میگفت : یزیدتو گائیدم . . .

: خنده باعث شد یه نموره یخمون باز بشه . . . کلاج ماشینو  آروم ول داد  و راه افتادیم.  دَس فرمون اِسی حرف نداشت . . . قرار بود بعد از امتحانات معرفی نامه بگیریم و دوتایی بریم دنبال گواهینامه . . . اِسی واقعا راننده بود . . . یکی دو بار از اون پائین مائینای شهر گوله کردیم رفتیم ایران زمین وسط اون همه بچه قرتی با ماشینای مدل بالا… اسی وسط اونا هیچوقت کم نیاورد . . . راسشو بخوای یکی دوبار بچه های بالا بهمون گفتن . . . پیکان جوات . . . پیکان جوات . . . مآم اصن بدمون نیومد . . . حیف کِ راهی نداره وگرنه سه جلدمو میبردم ثبت احوال و میگفتم اسممو داخل دوسیه و شناسنامه بزنن جوات!

فصل پنجم

…. یآدم رَف چی داشتم میگفتم؟!!!

آها . . . خیابون شاپورو رد کردیم و انداختیم داخل نواب . . .

: اِسی سیگار بابات کجاست؟

_ از زیر داشبور وردار

: اَه . . . این کِ 4تا بیشتر نیست ! گندش در نیاد سیگار میکشیم؟

_ نه . . . یه پاکت سیگار میگیریم ، کون به کون روشن میکنیم ، 4تا شد میزاریم سرجاش

ما سیگار کشیدنو تازه شروع کرده بودیم ، میخواستیم جلوی شراره خودمونو بزرگ نشون بدیم . فک نکنه از بچه های دانشگاهشون چیزی کم داریم .

یه دونه سیگار آتیش زدم ، اَه . . . مگنا قرمز پیر آدمو در میاره

_ جواتی یِ دونم واس من روشن کن

: همینو با هم میکشیم دیگه!!

_ نه دادا . . . مصرفم رفته بالا . . . یِ دونه فاز نمیده

:  بیا اینو بگیر من روشن میکنم

سیگارو دادم بِ اِسی و کاست ماشینو روشن کردم صدای ابی بلند شد

وقتی که من عاشق میشم

دنیا برام رنگ دیگه س

صبح خروس خونش برام

انگار یه آهنگ دیگه س

وقتی که من عاشق میــ. . .

نمیدونم چرا یهو خاموشش کردم . . . اِجکتو زدم . . . نوار کاست پرید بیرون

_ ضد حال میزنیا . . . خاموش نکن

: ولش کن . . . الان حس ابی نیست

_ چیه دادا . . . از عاشقی خوشت نمیاد؟!

: اِسی خوارسیگارو فاکیدی بده یِ پک ما بزنیم

_ نگفتی رفیق . . . با عشق حال نمیکنی؟!

: نه . . . فقط الان حس ابی گوش دادن نیست … صداش رو مخه

فصل ششم

هر دوتامون میدونستیم دنبالچی هستیم ، الکی خودمونو اسگُل کرده بودیم . سیگار بهونه بود ، صدای ابی بهونه بود . . . ما شراره رو میخواستیم ،  تازه جون بودیم ، خام بودیم ، نمیتونستیم شراره رو مثل ساندویج نصف کنیم . . . نمیتونستیم مثِ بچه آدمیزاد به دور از هیجان و احساس تصمیم بگیریم . . .

سرمو برگردوندم سمت راست ، مثلا دارم بیرونو نگاه میکنم ، ایکاش به جای مگنا قرمز ،سیگار مونتانا داشتیم ، اونوَخ مثل اِسی یِ کله سیگارو تا آخر دود میکردم میفرستادم آسمون .

_ قهر نکن رفیق

اینو اِسی گف و دسشو گذاشت روی شونم

_  چقد  شراره رو دوس داری؟!

نمی خواستم جواب بدم ، از شراره بدم اومده بود ، قرار بود به اِسی چیزی نگه . . . ، دهن لق عوضی ریده بود به شخصیتمون  . . .

:  اونجوریا کِ تو فک میکنی نیس

_ ولی من دوسش دارم ، م… ن …. خیلی خاطرشو میخوام جوات

. . . چِ کردی با ما روزگار . . . دو سال تموم تو کوچه خیابون سر بِ سر دخترا گذاشتیم و جو گیر نشدیم  . . . اما . . . حالا . . . اینجا . . . 3ماه مونده به کنکور . . . !!!

نمیدونستم چی بگم!! شاید ده دقیقه ، شایدم ربع ساعت گذشت ، عقربه های ساعت تکون نمیخوردن ، مایی کِ با موتور تا چالوس میرفتیمو برمیگشتیم و گذشت زمانو احساس نمیکردیم . . . حالا اینجا تو این قفس آهنی و سیار گیر کرده بودیم و دنیا برامون شده بود مثِ آخرت یزید . . . من فقط منتظر بودم زودتر برسیم محل و برم خونه . . . نمیدونم  دو وجب اونطرف تر اِسی بِ چی فکر میکرد .  . . اون منتظر چی بود؟!

فصل هفتم

هوای ماشین سنگین و سنگین تر میشد . . . دستمو بردم طرف کاست و نوارو  هل دادم داخل . . . دوباره زوزه ی ابی بلند شد :

. . .  . . . ــمیشم

دنیا برام رنگ دیگه س

صبح خروس خونش برام

انگار یه آهنگ دیگه س

وقتی که من عاشق میــ. .. . . .

اینبار اسی کاستو خاموش کرد ، اِجکتو زد . . . و نوار کاست پرید بیرون

چیزی نگفتم ، حرفی نزدم ، همینحور بِربِر داشتم خط سفید وسط خیابونو نگاه میکردم ، کمرنگ و پر رنگ میشد و بعضی جاها غیبش میزد ، یِ لحظه فکر کردم ماشینو بستن به یِ طناب سفید و مارو  بِ سمت ناکجا آباد میکشن . . . صدای اِسی چرتمو پاره کرد . . .

_ … صداش رو مخه

من بازم چیزی نگفتم . . . لال مونی گرفته بودم . . . عجب غلطی کردیم با این دختره رفتیم کوه . . . هرچی لب گرفته بودیم . . . از چشوچارمون در اومد  . . . بِ قول بهروز وثوقی . . . هرچی زده بودیم پرید . . .

نمیگذشت . . . نمیگذشت . . . دِ لامصب عقربه های ساعت سکته ی مغزی کرده بود و تکون نمیخورد . . .

ماشین با سرعت اسفالت کف  خیابونو ماساژ میداد . . . آدما گوشه خیابون راه میرفتن . . . طناب سفید رنگ کف جاده میرقصید حرکت میکرد . . . اما این عقربه های گور بِ گوری تکون نمیخوردن . . .

حسرت به دلم موند کِ بفهمم دو وجب اونطرف تر اِسی بِ چی فکر میکنه . . .

فصل هشتم

سر کوچه وقتی در ماشینو باز کردم ، مثه این بود کِ از چنگ یک قاتل خلاص شده باشم . . . شرم بود . . . خجالت از رفیق بود . . . کسخلی بود . . . خریت بود . . . چی بود کِ عذابمون میداد ؟! . . . چی بود کِ مثِ بختک خفتمون کرده بود. . . ؟!

هو . . . آروم نفس کشیدم . . .

: اِسی فردا بریم مدرسه ؟

_ مدرسه کیم دی بابا!! وِلِش

: پَ کجا بریم؟

خندید . . . یزیدتو گائیدم . . . اینو اِسی گفت

ترسم ریخت نگاهش کردم ، از سر شب بِ این ور نگاهش نکرده بودم . . . چشماش تا بِ تا میزد . . . مطمئن بودم عرق خورده . . . چشماش خمار بود . . . چرا منِ احمق نفهمیدم این مست کرده . . .

گفتم چی خوردی ؟!

بازم خندید . . . وی وی وی . . . هیچی . . . یُخده کیرتو خوردم دائآشَم

خیلی بهم برخورد . . . دیگه اونجوراهم کِ اِسی میگفت نبود . . . چیزتو خوردم یعنی اینکه من بهش خیانت کردم . . . اونم شراره رو دعوت کرده بود خونشون . . . اونم با شراره رفته بود سینما . . . حتما تو سینما اونو بوسیده بود . . . مگه میشه . . .

پیاده شدم ، موندن جایز نبود ، بدون خداحافظی رد نافمو گرفتم کِ برم خونه . . .

_ جوات . . . هوی . . . جوات . . . وایس کارت دارم

برگشتم . . . نگاهش کردم . . . رفیقم مست بود . . . از قیافش بدم اومد . . . خاک بر سرت کِ از قیافه ی رفیقت بدت میاد

: چی میگی دادا؟!

_ جواتی . . .  بیبین . . . من شراره رو نمیخوام … من  میزنم گاراژ . . . شراره نوش جونت

: منم نمیخوامش  . . .

_ میخوای مشتی

: به علی قسم نمیخوامش

_ من فکرامو کردم ، همون اولشم گفتم بریم بیرون میخواستم همینو بهت بگم . . . شراره مال تو

: نمیخوام . . . از فردا   دیگه دور و  وَرش نمیپِلِکم . . . اینو بِت ثابت میکنم دادا . . .

فصل نهم

بازم از همدیگه خداحافظی نکردیم . . . اِسی دستی رو خوابوند و رفت . . .

اما شاید هر دوتا میدونستیم کِ  اون ته مهای دلمون یِ خبر دیگَس

اون همینجوری گفت شراره برای تو ، اون نمیتونست شراره رو نصف کنه ، چه رسیده بِ اینکه بخواد از اون به کل دست بکشه

منم دروغکی گفتم شراره رو نمیخوام  ، من چشمای شراره رو میخواستم ، دوست داشتم چشماشو زیارت کنم ، آروم دستمو بکشم روی چشماش ، همونجور که زائرها ضریح مقدس یک امام زاده ی مقدس رو لمس و طواف میکنن…

سال ها گذشته . . . خاطراتم خاکستری و خاکستری تر میشود . . . میخواستم به شمعدونی کنار پنجره آب بدم . . . نمیدونم چرا بی هوا اِسی اومد سراغم . . . من دارم یواش یواش پیر میشم ، کنار شقیقه هام ته نموره ی سفیدی معلومه   . . . خاطراتم جسته گریخته شده . . . شمعدونی شبیه اِسی هست مگه ؟! . . . چرا یاد اِسی افتادم . . . چرا دیگه راستی راستی شراره رو دوست ندارم . . . شراره الان کدوم جهنم دره زندگی میکنه . . . ؟! . . . اسی کجاست ؟! . . . میتونه اینارو بخونه … یا بفهمه …؟!  . . . هِ

فصل دهم

استخوناش له شده بود ، سفیدی مغز سرش معلوم بود . . . فکش بیرون زده بود . . . دست راستش از کتف بیرون زده بود . . . استخونارو به زور جمع کرده بودن . . . غوزک پاش نود درجه به بیرون چرخیده بود . . . از همه جا بدتر مغزش بود . . . زیر باند خودشو نشون میداد . . . میگفتن جمجمه کامل ترکیده . . . نتونسته بودن راحت جنازشو بیرون بکش . . . سنگ فرز آورده بودن و سقف ماشینو بریده بودن . . . حتا نشد جنازشو. درستو درمون بشورن . . . به هر جای جنازه دس میزدی . . . گوشتش کنده میشد . . .

مست بود . . . اون شب نرفته بود خونه  . . . زده بود سمت اتوبان . . . لابد سیگار روشن کرده بود . . . مطمئنم بقیه  ترانه ابی رو گوش داده   . . .

عشق واسه من یه معجزست

تو لحظه های بی امید

تو صبح سردم

مثل طلوع خورشید

فصل شکوفائی شعر

تو باغ احساس منه

ناجی قلبم عشق بدون تردید

وقتی که من عاشق میشم . . . . . . .

. . . . و بعد . . . شاید گریه هم کرده باشه . . . نمی دونم . . . هرچی بود یا نبود . . . اِسی  تموم شد . . . رفیقم وقتی که به شراره فکر میکرد . . . تموم شد

فصل ناتمام

لیوان آبو خالی کردم داخل گلدون . . .

اِسی . . . داداش . . . خدا بیامرزتِت . . .

خدا بیامرزه ….؟!

…. بیامرزه؟!

هِ …هِ . . . .

خدا چیو باس بیامرزه . . . ؟!

آمرزش…!!!

خیلی وقته از شنیدن آمرزش خندم میگیره . . . یِ جور حس حماقت میاد سراغم . . . آدم وقتی مرد . . . همه چیز تموم میشه . . . داستانش وسط این همه داستان گم میشه . . . مرگ چیزی از جنس نبودنه  . . . درست مثل هزاران سال قبل از تولدمون . . .

آوریل سیاه

3 May 2012

1- از 30 آوریل تا 3می، وبلاگ نسوان مطلقه ( در بخش کامنتینگ) به قلم داکتر لولیتا ،انواع و اقسام مختلف اتهام تهمت برچسب و انگ های مختلف را به تعدادی از دوستان کامنت نویس زدند.

یک کامنت نویس که با ادبیات متعادل نظریه داکتر لولیتا را زیر سوال برده بود  از طرف نویسندگان وبلاگ نسوان مطلقه ، آشغال و آشغالک نام گرفت ، همچنین“امید پنجم”  عزیز که به گواهی دوستان آزاد اندیش هیچگاه از الفاظ رکیک و ادبیات سخیف استفاده نکرده بود و همچنین این بنده و دیگر دوست بزرگوار جناب “اژدها” آماج شدید ترین اهانت ها و هتاکی ها قرار گرفتند.

*          *          *          *

2- خانم های نویسنده وبلاگ و نورچشمی اندرونی (پرینس)و همچنین بانوی پیشکسوت هما هرچه خواستند گَز نکرده بریدند و دوختند. از اخلاق و  نگاه نقادانه به دور است که درها را بر روی متهم ببندند و او را محاکمه کنند.

حتا در بیدادگاهای قضایی جمهوری(اسلامی!) نیز به صورت فرمالیته حق و حقوقی را برای متهم در نظر گرفته اند .

نویسنده گان وبلاگ نسوان مطلقه معلقه با نگاهی به دور از آزادی بیان ، تهی از نگاه نقادانه و با فرسنگ ها فاصله از گفتمان کارشناسی شده  روزهای تاثر انگیزی را خلق کردند .

متاسفانه بانو ویولتا که معمولا نگاه معتدلی داشتند در روزهای گذشته در هتاکی دست داکتر لولیتا را از پشت بسته ( البته وقتی الگوی مرد شایسته برای ایشان جناب پرینس باشند ، نباید توقع بیشتری هم داشت).

*         *          *          *

3- بخش اصلی زندگی  نویسندگانِ نسوان مطلقه معلقه جایی بیرون از وبلاگ در جریان است ، شاید برای بانو سختی و مشکلاتی به وجود آمده و بازتاب آن در پاسخگویی های آشفته  نمود پیدا کرده .

به نوبه ی خودم و به عنوان بخشی کوچک از وبلاگ نسوان آرزو دارم مصائب و سختی های بانو روز به روز کمتر شود.  من وقتی در بین پاسخ های “2می” بانو دیدم با چه مصائبی پشم مبارک را تراشیده اند خیلی عمیق متاثر و سوگوار شدم .

*          *          *          *

4- آشفتگی های نسبی ریشه در نوع پاسخگویی  داکتر “لولیتا سیفون منش”  دارد. و به صورت کلی در وبلاگ نسوان مطلقه معلقه مشکل خاصی وجود ندارد و خانم ها خودشان با ایجاد آشوب و بولد کردن برخی نابسامانی ها سعی  می کنند در کانون توجه قرار بگیرند.

*          *          *          *

5- ایکاش  مدیریت وبلاگ آی دیی هایی را که دزدیده و سرقت کرده اند  را پس میدادند و به بنده  یا امید آقای عزیز اجازه ی حضور آزادانه میدادند تا میتوانستیم در کنار بقیه دوستان از خودمان دفاع کنیم ، البته حضور آزادنه قبلا تجربه شده بود و خانم ها خاطره ی خوبی ندارند .

خانم های نویسنده وبلاگ نسوان مطلقه  با درج هتاکی و فحاشی هیچگونه مشکلی ندارند ،اما وقتی که در کانون چالش و نقادی های بدون تعارف قرار می گیرند آشفته میشوند و از هر ابزاری برای ایجاد محدودیت و سانسور یا تحقیر منتقدین و مخالفین استفاده میکنند.

نمونه ی آن تائید نکردن کامنت هایی که برای پاسخ نوشته میشود است . خانم لولیتا با قانون مجوز عبور یا شناسنامه به صورت برش های زمانی حضور کامنت نویسان را کنترل و محدود میکند.

*          *          *          *

6- به قول “مهندس آرش”  اجازه دادن به حضور دیگران در یک وبلاگ میتواند از حقوق طبیعیِ مدیر وبلاگ باشد. . . ، اما من میخواهم بپرسم آیا دروغ گفتن و انکار اعمال محدودیت و اتهام شباهت آی پی هم از حقوق یک وبلاگ نویس است که ادعای آگاهی و بلندقدی فکر و اندیشه دارد؟!

*          *          *          *

7- در پایان به صورت ویژه تشکر میکنم از دوستانی که علی رغم تفاوت عقیده از فلسفه ی آزادی بیان دفاع کردند . و همچنین بار دیگر  به امید 5 تبریک میگویم .

دوست عزیز نهالی که 2سال قبل کاشته بودید امروز به میوه های شیرینی رسیده . میوهای شیرینی که به مذاق فاشیست ها تلخ است .

من همچنان به عنوان یک سرباز کوچک در کنار شما و  با کمک گرفتن از راه کارهای مدنی  با فاشیست های نسوان مطلقه معلقه مبارزه میکنم.

*           *            *            *

پ.ن الف: برام جای سوال هست ببینم اونایی که میگفتن “زنده باد مخالف من” الان کجا هستن !!! آیا شما  چیزی به خاطر می آورید؟!!

پ.ن ب: برای سند میتوان به بخش هایی از نوشته و پاسخ های داکتر لولیتا یا بانو ویولتا اشاره کرد. اما متاسفانه همچنان در بایکوت و سانسورِ دسترسی آزادانه به بخش کامنتینگ وبلاگ نسوان مطلقه معلقه هستم. ( به خصوص که تازگی ها داکتر لولیتا در متن و نام کامنت ها نیز تغییراتی را به وجود می آورد)

پ.ن ج: در چنین فضایی خانم ها به همراه نورچشمی های کاسه لیس مثل پرینس میتوانند یک طرفه به قاضی بروند و سربلند از محکمه بیرون بیایند.   سربلندی زیر سایه دروغ ،سانسور ، بایکوت و سرکوب را به نویسندگان وبلاگ نسوان مطلقه معلقه تبریک می گویم .