شراره

4 May 2012


فصل اول

اسمش اسماعیل بود ، شایدم اسفندیار  و یا . . . بِ هر حال ما بهش می گفتیم اِسی . منو اِسی رِفیق فابریک بودیم . یِ چی میگم یِ چی میشنوی . مثِ لاله و لادن بِهم چسبیده بودیم . یکی سیاه یکی سفید یکی لاغر و قد بلند یکی خِپلو و نره خر. یکی صدای دورگه یکی رومنس . اما گارد هم بودیم . هرجا اسی گند میزد من کاور میدادم و هرجا من سوتی میدادم اِسی باس یِ جوری جم میکرد.

اَی حال میداد وختی از مدرسه جیم میزدیمو میرفتیم یِ ساندویج میگرفتیم نصفش میکردیمو میزدیم به تنو بدن.  یِ بار سر کلاس حسابان یکی از ما دوتا  با لوله خودکار  . . . پوورررت زدیم پس کله ی کچل آقای معیری . . . مثِ گاو پیشونی سفید تابلو بودیم ، برگشت با چشاش کلاسو سرچ کرد و گُف کدوم یکیتون بود ؟! هیچی نگفتیم ، زدیم زیرش حشا زدیم ، … چی شده آقا ؟! …. آقا معیری با ما بودید . . . ؟!

آقا معیری شاکی شد ، گفت جفتتون پاشید برید بیرون یا اینکه بگید کار کی بود وگرنه جفتتونو میندازم بیرون .

اینو کِ گفت اِسی نَ گُذاش نَ ورداش و گَفت : آقا ما بودیم . . .

مارو میگی !!! بِ رگ رفاقتمون برخورد و گفتیم : خالی میبنده آقا میخواد بازم فردین بازی در بیاره ، ببخشید آقا معیری من بودم . . .

هنوز کِ هنوز مشخص نشدِ من بودم یا اِسی . . . خودمم الان شک دارم کِ من زدم یا اِسی . . .

. . . هِ … هِـــ … ی . . . روزگار

اَولین گندو با اِسی بالا آوردیم . . . اَولین عَرقو با اِسی رَفتیم بالا . . . اَولین عَربده رو با اِسی زدیم . . . اَولین تک چرخو با اِسی زدیم ، اولین لایی و تیک آفو با اِسی رفتیم . . . هرچی کِ اولش بود با اِسی تا آخرش رفتیم . . . تا اینکه یِ روز . . .  بی خبر بی هوا یِ آتیش . . . ِ یِ شراره اُفتاد بِ سَرنِـوشتمون . . . یکیمون سیاه . . . اون یکی سفید . . . یکی عشقی . . . اون یکیمون هوس باز . . .

فصل دوم

از سمت بالا کِ وارد کوچه میشدی ، سمت راست در چهارم پلاک شیش اسباب کشی داشتن . . . یِ دختر باهاشون بود کِ یِ دونه از این گیتارای خرکی رو چَپکی انداخته بود رو کولِش . . . مانتو سفید ، کفش صورتی  با شلوار لی که رو زانوهاش ساب رفته بود . . . چِشما خمار در خمار… سَگ مصب بَسکه چشاش مست بود … آدم فِک میکرد نیم ساعت پیش چارتا لیوان عرق سَگی خورده . . .

باهاش چشم تو چِشم شدم . . . لامصب …. کور بشی نگاه . . . از اَولشم هیز بودی . . . دُرس مثِ 10 سالگی کِ ناهیدو لخت دید زدی . . .  نِ گاه کار خودشو کرد ، این دخترو هرجور شده باس سروته کنیم . . . اینجوری نمیشه . . .

اِسی . . . اِسی ؟!! . . . دادا کجایی؟! . .  . اِسی عشقی بود . . . محو دختره شده بود . . .  البت بعدن عشقی شد . . . اون اولا تو کوک عشقو عاشقی و اینجور لاشی بازیا نبود.

از فردا  یکی از کارای مشترکمون این شده بود کِ زاغ سیاه دُخترَ رو چوب بزنیم و رَفتیم تو نخ آمار . . . بالاخره کاشف بِ عمل اومد کِ دختره اسمش شراره هست  و از ما دو نفر یک سال بزرگتره . . .  ما دو تا پیش دانشگاهی و شراره سال اول تیاتر دانشگاه هنر . . . آخ شراره . . . شراره . .  . لعنت بِ اونی کِ تو رو کاشت . . . تو همه چیزمونو خراب کردی . . . تو مارو به یکی از آزمون های ناخواسته ی زندگی دعوت کردی . . . . آخه ما شاگردای همیشه روفوزه شده رو چه به آزمون و امتحان؟! …. شراره … تو سونامی بودی . . . تو محور زمینو 1.5 درجه چرخوندی . . دوئل کار تو بود!!!

هر دوتا شراره رو دوس داشتیم . . .دروغ چرا …. منم شراره رو میخواستم . . . دوسِش داشتم . . . با نمک بود . . . مَست بود . . . بهش میگفتم: شراره . . . تو به جای شیر با شراب شیراز بزرگ شدی … سگ مصب میخندید .  . . آی میخندید .. . پارک  لاله کِ میرفتیم یکی اینور  . . . یکی اونور . . . و شراره مثِ نگین انگشتر وسط ما دو نفر مینشست . . .  اما اِسی عشقی شده بود . . . شراره گیتارو کوک میکرد  و اسی با شیشو هشت ریتمیک میزد زیر آواز :

بازم شراره دلارو دیوونه کرده

مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده

رنگ چشای شراره چِقـَدهِ قشنگو نازه

شراره چه آسون دلشو به من میبازه

من کِ همش حواسم بِ چشم و لبولوچه ی شراره بود ، اسی رو نمیدونم . . . نمیدونم اون حواسش کجا بود. . .!!!

فصل سوم

منو اِسی  همیشه یِ ساندویج میگرفتیم و با هم دیگه نصف میکردیم و میزدیم بِ تنو بدن . . . اما شراره ساندویج نبود . . . اِسی دوس نداشت نصفش کنه . . . البت اون اولا هیچ نمیگفت . . . بعدن فهمیدم کِ بعلله اونم عاشق شراره شده  . . . دیگه منو اِسی ساندویجامونو نصف نمیکردیم . . . با همدیگه عرق نمیخوردیم . . .  من درسو مشقو بهونه کرده بودم و اِسی ماشین باباشو بهونه کرده بود . . . رفاقتمون یواش یواش بو گرفته بود . . . یِ بوی بدی میداد. . . یِ چی تو مایه های بوی گند شاش  اول صبح کِ تازه از خواب پا میشی . . .

یِ چیزو یادم رفت برات بگم . . . اِسی بیشتر وختا در رفاقت دَسِ پیشو داشت . . . ذات این بشر عشقی بود . . .با محبت بود سگ پدر … ساعت  9 شب بود . . . اِسی زنگ زد . . .

_ کجایی دادا . . . آمار نمیدی

: ای بابا . . . دو تا مرغ کِ دیگه آمار نداره

_ طلبه شدم یه دور بزنیم . . . ماشین بابا دستمه

: مرامتو عشقه  . . . ولی جون دادا خسته هستم . . . حس ولگردی نیس

_ دمت گرم دیگه . . . به ما رسید آسمون پوکید

: نه الله وکیلی . . . کلن چن روزه بیرون نرفتم

_ جوات  بیخیال ، امروز آمار رسید ، با شراره رفته بودین کلک چال!!

اِ . . . ه (یعنی کی به اِسی خبر رسونده ؟! آخه مشنگ . . . به غیر از شراره کی اونجا بود کِ به اسی بگه ؟!)

بِ تِ تِ پِته افتادم . . . نَ . . . میدونی . . . یهو . . .

واقعا نمی دونستم چی بگم . . . قفل شده بودم . . . هرکی به غیر از اِسی بود بهش میگفتم : تو رو سَننه ؟! مُـفتشی یا گَزمه؟!

_ جوات . . .!!

:  . . .

_ دآش جوات!!کجایی؟ الو

: جـ . .ـو نم…. اِ سـی

_ پاشو بیا رفیقم . . . بیا دادا

باس میرفتم . . . راه رفتنی بود . . . باید میرفتم . . . باید بهش میگفتم . . . منم آمارتو دارم کِ با شراره رفته بودین سینما . . . باید بهش میگفتم میدونم کِ شراره رو دعوت کردی بیاد خونتون . . . باید .. .

فصل چهارم

نیم ساعت نشد کِ اسی اومد سر کوچه . . . با نور بالا علامت داد . . .

: چآکر آقا

_ به آقای مارلون براندو، داداش بی معرفت

: . . .

پنجه رو پنجه دست دادیم ، هر دوتا خندیدیم . . . یزیدتو گائیدم … اینو اِسی گفت . تیکه کلام اِسی یزید بود . . .  سورپرایز کِ میشد میگفت یزیدتو . . . تنگش اگر شامورتی بازی بود ، جمله رو کامل میکرد و میگفت : یزیدتو گائیدم . . .

: خنده باعث شد یه نموره یخمون باز بشه . . . کلاج ماشینو  آروم ول داد  و راه افتادیم.  دَس فرمون اِسی حرف نداشت . . . قرار بود بعد از امتحانات معرفی نامه بگیریم و دوتایی بریم دنبال گواهینامه . . . اِسی واقعا راننده بود . . . یکی دو بار از اون پائین مائینای شهر گوله کردیم رفتیم ایران زمین وسط اون همه بچه قرتی با ماشینای مدل بالا… اسی وسط اونا هیچوقت کم نیاورد . . . راسشو بخوای یکی دوبار بچه های بالا بهمون گفتن . . . پیکان جوات . . . پیکان جوات . . . مآم اصن بدمون نیومد . . . حیف کِ راهی نداره وگرنه سه جلدمو میبردم ثبت احوال و میگفتم اسممو داخل دوسیه و شناسنامه بزنن جوات!

فصل پنجم

…. یآدم رَف چی داشتم میگفتم؟!!!

آها . . . خیابون شاپورو رد کردیم و انداختیم داخل نواب . . .

: اِسی سیگار بابات کجاست؟

_ از زیر داشبور وردار

: اَه . . . این کِ 4تا بیشتر نیست ! گندش در نیاد سیگار میکشیم؟

_ نه . . . یه پاکت سیگار میگیریم ، کون به کون روشن میکنیم ، 4تا شد میزاریم سرجاش

ما سیگار کشیدنو تازه شروع کرده بودیم ، میخواستیم جلوی شراره خودمونو بزرگ نشون بدیم . فک نکنه از بچه های دانشگاهشون چیزی کم داریم .

یه دونه سیگار آتیش زدم ، اَه . . . مگنا قرمز پیر آدمو در میاره

_ جواتی یِ دونم واس من روشن کن

: همینو با هم میکشیم دیگه!!

_ نه دادا . . . مصرفم رفته بالا . . . یِ دونه فاز نمیده

:  بیا اینو بگیر من روشن میکنم

سیگارو دادم بِ اِسی و کاست ماشینو روشن کردم صدای ابی بلند شد

وقتی که من عاشق میشم

دنیا برام رنگ دیگه س

صبح خروس خونش برام

انگار یه آهنگ دیگه س

وقتی که من عاشق میــ. . .

نمیدونم چرا یهو خاموشش کردم . . . اِجکتو زدم . . . نوار کاست پرید بیرون

_ ضد حال میزنیا . . . خاموش نکن

: ولش کن . . . الان حس ابی نیست

_ چیه دادا . . . از عاشقی خوشت نمیاد؟!

: اِسی خوارسیگارو فاکیدی بده یِ پک ما بزنیم

_ نگفتی رفیق . . . با عشق حال نمیکنی؟!

: نه . . . فقط الان حس ابی گوش دادن نیست … صداش رو مخه

فصل ششم

هر دوتامون میدونستیم دنبالچی هستیم ، الکی خودمونو اسگُل کرده بودیم . سیگار بهونه بود ، صدای ابی بهونه بود . . . ما شراره رو میخواستیم ،  تازه جون بودیم ، خام بودیم ، نمیتونستیم شراره رو مثل ساندویج نصف کنیم . . . نمیتونستیم مثِ بچه آدمیزاد به دور از هیجان و احساس تصمیم بگیریم . . .

سرمو برگردوندم سمت راست ، مثلا دارم بیرونو نگاه میکنم ، ایکاش به جای مگنا قرمز ،سیگار مونتانا داشتیم ، اونوَخ مثل اِسی یِ کله سیگارو تا آخر دود میکردم میفرستادم آسمون .

_ قهر نکن رفیق

اینو اِسی گف و دسشو گذاشت روی شونم

_  چقد  شراره رو دوس داری؟!

نمی خواستم جواب بدم ، از شراره بدم اومده بود ، قرار بود به اِسی چیزی نگه . . . ، دهن لق عوضی ریده بود به شخصیتمون  . . .

:  اونجوریا کِ تو فک میکنی نیس

_ ولی من دوسش دارم ، م… ن …. خیلی خاطرشو میخوام جوات

. . . چِ کردی با ما روزگار . . . دو سال تموم تو کوچه خیابون سر بِ سر دخترا گذاشتیم و جو گیر نشدیم  . . . اما . . . حالا . . . اینجا . . . 3ماه مونده به کنکور . . . !!!

نمیدونستم چی بگم!! شاید ده دقیقه ، شایدم ربع ساعت گذشت ، عقربه های ساعت تکون نمیخوردن ، مایی کِ با موتور تا چالوس میرفتیمو برمیگشتیم و گذشت زمانو احساس نمیکردیم . . . حالا اینجا تو این قفس آهنی و سیار گیر کرده بودیم و دنیا برامون شده بود مثِ آخرت یزید . . . من فقط منتظر بودم زودتر برسیم محل و برم خونه . . . نمیدونم  دو وجب اونطرف تر اِسی بِ چی فکر میکرد .  . . اون منتظر چی بود؟!

فصل هفتم

هوای ماشین سنگین و سنگین تر میشد . . . دستمو بردم طرف کاست و نوارو  هل دادم داخل . . . دوباره زوزه ی ابی بلند شد :

. . .  . . . ــمیشم

دنیا برام رنگ دیگه س

صبح خروس خونش برام

انگار یه آهنگ دیگه س

وقتی که من عاشق میــ. .. . . .

اینبار اسی کاستو خاموش کرد ، اِجکتو زد . . . و نوار کاست پرید بیرون

چیزی نگفتم ، حرفی نزدم ، همینحور بِربِر داشتم خط سفید وسط خیابونو نگاه میکردم ، کمرنگ و پر رنگ میشد و بعضی جاها غیبش میزد ، یِ لحظه فکر کردم ماشینو بستن به یِ طناب سفید و مارو  بِ سمت ناکجا آباد میکشن . . . صدای اِسی چرتمو پاره کرد . . .

_ … صداش رو مخه

من بازم چیزی نگفتم . . . لال مونی گرفته بودم . . . عجب غلطی کردیم با این دختره رفتیم کوه . . . هرچی لب گرفته بودیم . . . از چشوچارمون در اومد  . . . بِ قول بهروز وثوقی . . . هرچی زده بودیم پرید . . .

نمیگذشت . . . نمیگذشت . . . دِ لامصب عقربه های ساعت سکته ی مغزی کرده بود و تکون نمیخورد . . .

ماشین با سرعت اسفالت کف  خیابونو ماساژ میداد . . . آدما گوشه خیابون راه میرفتن . . . طناب سفید رنگ کف جاده میرقصید حرکت میکرد . . . اما این عقربه های گور بِ گوری تکون نمیخوردن . . .

حسرت به دلم موند کِ بفهمم دو وجب اونطرف تر اِسی بِ چی فکر میکنه . . .

فصل هشتم

سر کوچه وقتی در ماشینو باز کردم ، مثه این بود کِ از چنگ یک قاتل خلاص شده باشم . . . شرم بود . . . خجالت از رفیق بود . . . کسخلی بود . . . خریت بود . . . چی بود کِ عذابمون میداد ؟! . . . چی بود کِ مثِ بختک خفتمون کرده بود. . . ؟!

هو . . . آروم نفس کشیدم . . .

: اِسی فردا بریم مدرسه ؟

_ مدرسه کیم دی بابا!! وِلِش

: پَ کجا بریم؟

خندید . . . یزیدتو گائیدم . . . اینو اِسی گفت

ترسم ریخت نگاهش کردم ، از سر شب بِ این ور نگاهش نکرده بودم . . . چشماش تا بِ تا میزد . . . مطمئن بودم عرق خورده . . . چشماش خمار بود . . . چرا منِ احمق نفهمیدم این مست کرده . . .

گفتم چی خوردی ؟!

بازم خندید . . . وی وی وی . . . هیچی . . . یُخده کیرتو خوردم دائآشَم

خیلی بهم برخورد . . . دیگه اونجوراهم کِ اِسی میگفت نبود . . . چیزتو خوردم یعنی اینکه من بهش خیانت کردم . . . اونم شراره رو دعوت کرده بود خونشون . . . اونم با شراره رفته بود سینما . . . حتما تو سینما اونو بوسیده بود . . . مگه میشه . . .

پیاده شدم ، موندن جایز نبود ، بدون خداحافظی رد نافمو گرفتم کِ برم خونه . . .

_ جوات . . . هوی . . . جوات . . . وایس کارت دارم

برگشتم . . . نگاهش کردم . . . رفیقم مست بود . . . از قیافش بدم اومد . . . خاک بر سرت کِ از قیافه ی رفیقت بدت میاد

: چی میگی دادا؟!

_ جواتی . . .  بیبین . . . من شراره رو نمیخوام … من  میزنم گاراژ . . . شراره نوش جونت

: منم نمیخوامش  . . .

_ میخوای مشتی

: به علی قسم نمیخوامش

_ من فکرامو کردم ، همون اولشم گفتم بریم بیرون میخواستم همینو بهت بگم . . . شراره مال تو

: نمیخوام . . . از فردا   دیگه دور و  وَرش نمیپِلِکم . . . اینو بِت ثابت میکنم دادا . . .

فصل نهم

بازم از همدیگه خداحافظی نکردیم . . . اِسی دستی رو خوابوند و رفت . . .

اما شاید هر دوتا میدونستیم کِ  اون ته مهای دلمون یِ خبر دیگَس

اون همینجوری گفت شراره برای تو ، اون نمیتونست شراره رو نصف کنه ، چه رسیده بِ اینکه بخواد از اون به کل دست بکشه

منم دروغکی گفتم شراره رو نمیخوام  ، من چشمای شراره رو میخواستم ، دوست داشتم چشماشو زیارت کنم ، آروم دستمو بکشم روی چشماش ، همونجور که زائرها ضریح مقدس یک امام زاده ی مقدس رو لمس و طواف میکنن…

سال ها گذشته . . . خاطراتم خاکستری و خاکستری تر میشود . . . میخواستم به شمعدونی کنار پنجره آب بدم . . . نمیدونم چرا بی هوا اِسی اومد سراغم . . . من دارم یواش یواش پیر میشم ، کنار شقیقه هام ته نموره ی سفیدی معلومه   . . . خاطراتم جسته گریخته شده . . . شمعدونی شبیه اِسی هست مگه ؟! . . . چرا یاد اِسی افتادم . . . چرا دیگه راستی راستی شراره رو دوست ندارم . . . شراره الان کدوم جهنم دره زندگی میکنه . . . ؟! . . . اسی کجاست ؟! . . . میتونه اینارو بخونه … یا بفهمه …؟!  . . . هِ

فصل دهم

استخوناش له شده بود ، سفیدی مغز سرش معلوم بود . . . فکش بیرون زده بود . . . دست راستش از کتف بیرون زده بود . . . استخونارو به زور جمع کرده بودن . . . غوزک پاش نود درجه به بیرون چرخیده بود . . . از همه جا بدتر مغزش بود . . . زیر باند خودشو نشون میداد . . . میگفتن جمجمه کامل ترکیده . . . نتونسته بودن راحت جنازشو بیرون بکش . . . سنگ فرز آورده بودن و سقف ماشینو بریده بودن . . . حتا نشد جنازشو. درستو درمون بشورن . . . به هر جای جنازه دس میزدی . . . گوشتش کنده میشد . . .

مست بود . . . اون شب نرفته بود خونه  . . . زده بود سمت اتوبان . . . لابد سیگار روشن کرده بود . . . مطمئنم بقیه  ترانه ابی رو گوش داده   . . .

عشق واسه من یه معجزست

تو لحظه های بی امید

تو صبح سردم

مثل طلوع خورشید

فصل شکوفائی شعر

تو باغ احساس منه

ناجی قلبم عشق بدون تردید

وقتی که من عاشق میشم . . . . . . .

. . . . و بعد . . . شاید گریه هم کرده باشه . . . نمی دونم . . . هرچی بود یا نبود . . . اِسی  تموم شد . . . رفیقم وقتی که به شراره فکر میکرد . . . تموم شد

فصل ناتمام

لیوان آبو خالی کردم داخل گلدون . . .

اِسی . . . داداش . . . خدا بیامرزتِت . . .

خدا بیامرزه ….؟!

…. بیامرزه؟!

هِ …هِ . . . .

خدا چیو باس بیامرزه . . . ؟!

آمرزش…!!!

خیلی وقته از شنیدن آمرزش خندم میگیره . . . یِ جور حس حماقت میاد سراغم . . . آدم وقتی مرد . . . همه چیز تموم میشه . . . داستانش وسط این همه داستان گم میشه . . . مرگ چیزی از جنس نبودنه  . . . درست مثل هزاران سال قبل از تولدمون . . .

Advertisements

11 Responses to “شراره”

  1. fafa said

    ﺗﻮ اﻳﻦ ﻗﺒﺮﺳﺘﻮﻥ ﺩﺭه اﻱ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﺳﺎﻋﺖ3ﺻﺒﺤﻪ…ﭘﺴﺘت اﻋﺼﺎﺑﻢ ﺭﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﺑﻬﻢ..

  2. جوات یساری
    بالاخره پیدات کردم
    میدونستم که مینویسی
    این قلم از روز اولی که کامنت ها تو توی وبلاگ نسوان خوندم فهمیدم که نوبسنده است
    پسر کارت حرف نداره .
    خیلی روان و چیده شدی نوشتی

    از این به بعد بهت حتما سر می زنم
    در مورد رفیقتم متاسفم
    نمیدونم تا چه حد از اون چیزی که نوشته بودی با واقعیت منطبق بود
    اما خیلی فشار خوردم
    یعنی حتی اگر فقط تخیلت رو بکار گرفته باشی بازهم موقعیت دردناکی رو تصور کردی
    دمت گرم

    خراباتی

  3. pantea said

    ashkamo dar ovordi …mano bordi be 17-18 sal pish khone madar bozorgam va pesar hamsayeh …khaily khob minevisi va hamishe to weblog nesvan donbale commentat migardam ke bekhonam …in commenti ke baraye violeta (shahzade va shamshir) dadi binazir bood koli khandidam …bebakhsh font farsi nadashtam chon sare karam …bedon ke man yeki az fan hat hastam …good luck JAVATI 🙂

  4. دوس دارم نوشتتو! تلخیش اما خیلی زیاد بود

  5. قدیسه said

    فوق العاده بود… مثل یک لیوان آب زلال که به دست تشنه ای صحرا زده رسیده باشه لاجرعه سرکشیدم عین یازده فصلش رو…

  6. خیلی مسخره است ولی دیدم که آخر قصه، اسی برگشت، نگات کرد، خندید و با شوخی گفت : یزیدتو گائیدم . تو خنده ات نگرفت. بعد زد رو شونه ات و گفت: بچسب به زندگی دائاش جوات.
    خیلی قشنگ نوشتید، اینقدر که تمام قصه رو تصویر داشتم، حتی آخرش رو که خودم حس کردم . فکر نمیکردم اینقدر دلم زندگی بخواد، یعنی راستیاتش فکر میکردم که اصلا دلم زندگی نمیخواد. ولی الان حس میکنم اگر من الان اسی بودم، دلم میخواست جای هردومون، نفس بکشی، عاشق بشی، زندگی کنی، زندگی کنی، زندگی کنی

  7. meykade66 said

    یک کلمه . معرکه همین

  8. @ دوستان و رفقایی که برای “شراره” کامنت نوشته بودید و بقیه
    خیلی ممنون ، همچی تحریک شدم که بازم خاطره نویسی داشته باشم.
    از خاطره نوشتن خیلی خوشم نمیاد ، یعنی در واقع بلد نیستم چه جوری خاطره بنویسم .
    اون روز که شراره رو نوشتم روز عجیبی بود ، تمام روز فکرم به برشی از گذشته مشغول شد.
    به قول بانو من آدم دروغگویی هستم چند چهره هستم، یاد چوپان دروغگو میفتم الان که میخوام بگم ترسیدم ، از این ترسیدم که بازم فکرم بره به اون سال ها بازم بغضم گرفته یاد کوچمون میفتم پارچه های سیاه زده بودن ، مادر اسی داشت خودشو میکشت مثه روانی ها خودشو به در و دیوار می کوبید ، صدای عبدالباسط آزار دهنده ترین صدا بود ، هنوز که هوزه وقتی صدای عبدالباسط که الرحمان میخونه به گوشم میرسه حالم بهم میخوره . . . از یه طرف عذاب وجدان گرفته بودم و از طرف دیگه ته دلم خوشحالی بود؟! … نمی دونم لابد خوشحالی بود دیگه . . . رقیب مرده بود مثه داداش بود 😦 اما خوب وقتی شراره رو میدیدم از وجدان دردم کم میشد ، اونم ترسیده بود . . . اونم نگران بود ، ترس یقیه هردمونو گرفته بود حس گناه داشتیم حس مرگ اگر ننه بابای اسی میفهمیدن داستان چیه ؟!!! . . . اگر رفقا میفهمیدن و امارشو میدادن ؟!!! .. . بالاخره یه روز یه جا با شراره سینه به سینه شدم شقیقه هام آتیش گرفته بود 19 سالم بود چشاش مثه زمرد برق میزد و مثل کوره های آجر پزی حرارت داشت ، سوختم بالاخره سوختم تا خنکتر شدم مثل افعی به همدیگه پیچ خوردیم بدنش شفا داد ، بدن تب دارش تاج سینه های سرخش آتیشو خاموش کرد . .. . 😦
    من نتونستم این خاطره رو به کسی بگم ، نتونستم با کسی درد و دل کنم ، نتونستم از کسی مشاوره و کمک بگیرم ، میترسیدم ، خودمو قاتل میدونستم ، احساس میکردم نقش مهمی در مرگ دوستم در مرگ برادرم داشتم . . .
    فکر کنم دارم دری وری میگم !!!
    .
    .
    .

    بازم ممنون از همتون

  9. حست رو درک میکنم . کار خیلی خوبی کردی اینجا نوشتی . بعضی از چیزها رو باید بلند گفت تا فراموش کرد. خوووووب زندگی کن . یعنی همونطوری که اگر بچه داشتی بهش میگفتی: ببین پسرم اینجوری زندگی کن. 🙂 راستی کامنت هات تو نسوان خیلی بامزه اند، همیشه کلی باهاشون میخندم. شاد باشی و راضی 🙂

  10. کیوان said

    تو کی این رو نوشتی که من تا حالا ندیده‌بودم؟ قیامت بود.شاهکار بود، و اصلا دلم نمی‌خواست جای تو بودم. حیف که بد موقعی اینو خوندم. الان کرختم. ساعت 4 صبحه و من بیدار موندم که کارام رو بکنم و حالا دارم تو کوچه خیابونای تهرون ابی گوش می‌دم. چقدر شبای تهرون قشنگتر از روزهاشه. البته من یه جور دیگه با رفیق داستان داشتم (که البته اصلا قابل مقایسه با این نیست) اگه باهام آشتی کنی برات می‌نویسم.

    • کیوان said

      نه اینکه تهرون باشم ها! نه! منظورم ماشین سواری با تو و زنده‌یاد اسیه. بعدش هم یاد قدیم ندیمها افتادم.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: