برای پائیزِ خوشگل

6 September 2012

->

پائیز رنگارنگ ،پائیزِ گس ،پائیزِ لبریز از خاطره ها در راه است

آهسته قدم بر می دارد ،آهسته نگاه می کند . . .

مثل طاووس با هزار طیف رنگی . . .

زرد نارنجی قرمز ،با رنگ های گرم ، هوای سرد و افتاب نیمه جان

پائیز با کنتراست های دل انگیزش ،با جمع اضدادش در راه اینجاست

چه آهسته قدم میزند ،چه آهسته چرخ میخورد و چرخ میدهد

مثل سایه سبک ، مثل خیال رنگ رنگ و مثل تو بی رمق . .  .

->

بچگی ها شادمانه  از آمدن نورزو

. . . و این روزها نه شادمانه اما چشم انتظار برای پائیز

برای ورق زدن نوستالوژی و  صد برگ فلاش بک

->

کودکی  ،راه ثبت نام  ،راه مدرسه  ،دستِ گرم مادر

کفش نو . . . یک کیف چرمی . . .

مداد های رنگی .  . . تراش و پاک کن

به من تراش بده . . .

میخواهم چشم هایم را گوش هایم را بتراشم

که تیز شود تا بهتر ببینم ، بهتر بشنوَم

پاک کنم کجاست . . .؟!

میخواهم همه ی سیاهی ها را پاک کنم

با مدادهای رنگی به جایش نقش های زندگیِ خوش رنگ بسازم

->

بو میکشم . . .

دلم هوای بوی کتاب های کودکی را دارد

دلم لک زده ی بوی کتاب های نو شده

کتاب های اول دبستان

خط راست “|” ، خط کج “/”

“آ” و “ب” . . . دلم آب می خواهد

“ن” نان گرم و گردو می خواهد

دلم دِل دِل می کند

دلم ساده شده

. . . بچّه شده

Advertisements

17 Responses to “برای پائیزِ خوشگل”

  1. جواتی
    چرا اینقدر خوب می نویسی
    همیشه از پاییز و اول مهر بدم میامد و امسال قصد داشتم یک نوشتار در همین مورد بنویسم
    اما با این نوشته تو تمام اون خاطرات زنده شد
    دیدم خیلی هم از پاییز بدم نمیاد
    ممنونم ازت

  2. کیوان said

    سلام داش جوات
    ای بابا ما رو غافلگیر کردی! راستش رفتم تو بدر و هلال برات پیام بذارم دیدم اصلا راه نمی‌ده. اینقدر با ایمیلهای مختلف توش کامنت گذاشتم که دیگه قات زدم. یعنی اولی رو قبول می‌کنه بعد دیگه قفل میشه.
    آقا زشت نیست ما پرت و پلای راجع به چطور نوشتنم رو بیاریم تو اولین کامنت تو خونه شما بذاریم؟

  3. کیوان said

    سلام داش جوات
    ای بابا ما رو غافلگیر کردی! راستش رفتم تو بدر و هلال برات پیام بذارم دیدم اصلا راه نمی‌ده. اینقدر با ایمیلهای مختلف توش کامنت گذاشتم که دیگه قات زدم. یعنی اولی رو قبول می‌کنه بعد دیگه قفل میشه.
    آقا زشت نیست ما پرت و پلای راجع به چطور نوشتنم رو بیاریم تو اولین کامنت تو خونه شما بذاریم؟
    مثل این که وبلاگ شما هم ما رو به این سادگی نمی‌پذیره. انگار «کیوان» تبدیل شده به «بد افزار» همه جا به فایر وال می‌خورم!

  4. کیوان said

    داش جوات عزیز
    تو خود به شهادت متنهایت مصداق آنچه از من می‌خواهی هستی: نوشتن به زبان ساده از اندیشه‌ها. و به همین دلیل این دلنشین‌ترین انتقادیست که تا حالا از من شده. هیچکداممان نمی توانیم انکار کنیم که این وبلاگ و اشخاص مجازی یا حقیقی‌اش چه نقشی در زندگی فکری مان دارند و چه بخشی مهمی از وقت و فکرمان را اشغال می‌کند. پس نمی‌توانم انتقاد دوستانی چون تو را ندیده بگیرم.
    بخشی از نوشته‌هایم که البته به شوخی و طنز است که اصلا استفاده از سجع و کلمات عربی منسوخ، برای تفریح و تفنن و به عنوان ابزار طنز استفاده می‌شود. فکر نمی کنم با این نوشته‌ها مشکلی باشد؟

    اما نوشته‌های جدی. مثلا دوست دارم بدانم این پاراگراف از کامنت قبلی‌ام به نظرت مصداق همان نقد می‌باشد؟
    «اما یه جورهایی ظاهرا آخرین دست و پا زدنهای انسان ایرانی برای آفریدن یه ایده‌آل جدیده؟ شاید انسان-روشنفکر ایرانی از این بلاتکلیفی، از این نسبیت گرایی که هنوز حتی درست و حسابی هضمش هم نکرده می‌ترسه و هنوز هیچی نشده دنبال یک بت جدید میگرده که خودش و دیگران رو زیر پاش قربانی کنه؟»
    همانطور که می‌بینی به طرز رقت انگیزی تلاش شده به زبان محاوره و ساده نوشته بشه. اما باز پیچیده و سنگین باقی مانده. اما تو بگو، من این را چه جوری بنویسم؟ فکر نمی‌کنی پیچیدگی یا سنگینی احتمالی این متن، نه بدلیل لغات سخت و تعمد در مغلق گویی، بلکه بخاطر تلاش در چکیده گویی و دانسته فرض کردن بعضی اطلاعات است؟ یا این یکی (از کامنتهای قدیمی‌تر):
    « بدیهی است که انسان پیرامونی که هنوز از نظر مرتبت برخورداری از عقل در زندگی روزمره، یک مرحله عقب تراست، با خود بیندیشد که چرا باید آنچه را دارم به دور اندازم؟ و متاسفانه از این رهگذر عملا امکان نقد داشته‌هایش را به عقل نمی‌دهد و هرگز فاصله خود تا انسان مرکز نشین را از بین نمی‌برد.»
    به نظر تو آیا متن بالا پیچیده‌است؟ و چرا؟ آیا لغاتش پیچیده‌است؟ ادبیاتش سنگین است؟ یا آنکه فقط بعضی گزاره‌ها که توضیح هر کدامشان دست کم نیاز به چند خط مطلب دارد، دانسته فرض شده؟ فکر نمی‌کنی که توضیح دادن تمام آن گزاره‌ها و مثلا اصطلاح «پیرامونی» که بر می‌گردد به نوشته‌های داریوش شایگان، بیشتر روی اعصاب خوانندگان برود؟ کما اینکه هر جا خواستم با تفصیل و توضیحات و پا ورقی بنویسم، متن چنان درازگو و حوصله سربر شد که اغلب نخوانده و نقد نشده باقی ماند یا دست آویز تفریح رکسانا (معمای بزرگ عطسه) گردید؟
    من خود معترفم که انشای من تحت تاثیر متونی که خوانده‌ام و می‌خوانم سخت خوان است. ولی به نظر من نگارش متن باید متناسب با محتوای آن باشد. نمی‌دانم متنی را که ویولتای عزیز از من، منتشر کرد را خواندی؟ در آنجا تمام تلاشم این بود که ادبیاتی متناسب با کاراکتر بسیجی داستان بکار گیرم. آنقدر که اغلب دوستان به عقاید من شک کردند و بیشتر دوستان نزدیکِ مجازی از نوشتن نقد بر آن خودداری کردند. یا چند متن اخلاقی که برای ویولتا فرستادم از انشای بسیار ساده‌ای برخوردار است. نوشته‌های ویولتا و لولیتا و هما اغلب یا به مسائل مشخص سیاسی اشاره دارند. یا در مورد مقولات عاطفی و حسی می‌نویسند. که البته همگی بسیار روان و زیبا می‌نویسند ولی از اندیشه تجریدی و انتزاعی نمی‌نویسند. و این دقیقا همان چیزی است که ذهن من را اشغال کرده.
    نمی‌دانم کتاب «دنیای سوفی» را خوانده‌ای؟ این کتاب به دلیل بیان بسیار روان و آسان فهمِ الفبای فلسفه برای نوجوانان، به بیش از 20 زبان ترجمه شده. ولی فکر نمی‌کنم حتی خواندن آن هم برای کسی که از اندیشیدن انتزاعی گریزان است، راحت باشد.
    در مورد پرواز و نوشته‌اش از تو متعجب شدم. چون هم باهوش تر از این حرفهایی که بدام رفیق بازی (آنهم در دنیای مجازی) بغلطی، و هم آرشیوی غنی در مورد کامنتها داری. آن حرف پرواز را زمانی می‌توانی درست حلاجی کنی که چند پست به عقب تر برگردی و تذکر من به او را بدلیل ناسزایی که به هما گفته بود بخوانی. تذکری که در عین احترام از آزردگی من حکایت داشت. چون واقعا از او انتظار نداشتم. او تنها دست آویزی برای پاسخ گویی همانقدر محترمانه و نقادانه می‌جست.
    هر چه تو در موردم بگویی و بنویسی را بدون هیچ ناراحتی و دلگیری می‌خوانم و در موردش فکر می‌کنم. و در خاتمه یکی از کامنتهای چند وقت پیش را که برای طنز و شوخی خطاب به تو نوشته بودم دوباره می‌آورم:
    مولانا و سیدنا، شیخ الشیوخ الجوات الیساری!
    الیوم شما حجت را بر مومنین و مومنات تمام کرده و در این ماه صیام، خوانِ ادله و بینه را گسترده، فیوض کافی و حظ وافی به مشرکین و مشرکات رسانده‌ای- البته تا قبل از فشار گرسنگی-.
    لذا، به این نتیجه می‌رسیم، که علی‌رغم گفته معروف و طریق مالوف، همانا حرف از سر شکم سیری زدن خیلی بهتر است تا سد جوع ناکرده به بحث پرداختن و اعتبار اندوخته در باختن.

    یک جورهایی این کامنت من پاسخ جامع و مودبانه‌ای از آب در آمد برای معترضین به نگارشم. اما دیگر رودر بایستی نمی‌گذارد آنرا در نسوان منتشر کنم!

    • KKK said

      جوات جان سلام
      حالا پست هایت را خواندم. هیچ می‌دانی پاییز برای من همیشه زیباترین فصل بوده؟ شاید نه به دلایل مثبت! شاید به اجبار! آخر، فصل بهار با آنهمه شوق و اشتیاقی که در من و مای جوان بیدار می‌کرد، جز به درک بیشتر از محدودیتها و ناگزیری ها مان ، جز به رسیدن به عمق تنهایی‌های عاطفی و جنسی مان، جز به کلنجار رفتن با پندار گناه آلودهٔ گنهکاری، یا کشتن نفسی که از رویش جوانی و زایش جوانه، سهم فراموش شده‌اش از جوانی و جفت جویی را می‌طلبید، چه هدیه‌ای داشت؟
      فصل بهار فصل شکار است و این سه ماه
      هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست
      اما پاییز فصل رسمیت یافتن غم است. فصل رونمایی مالیخولیا. فصل زینت سقوط. فصلی که طبیعت خود را برای مرگ آذین می‌بندد. فصلی که بی پروا و بی حسرتِ شادکامی دیگران، می‌شد غم را با افتخار اعلان کرد و با آن به حجله برگریزان طبیعت رفت. فصل رقص شادکامانه برگ و مرگ، فصل همراه با طبیعتْ آمادهٔ رخوتِ خوابِ مرگ شدن. فصل مرگ جوان و جوانیِ مرده. فصلی که انگار قرن‌هاست وطن را ترک نمی‌کند. فصل بادهای خشک موسمی که باران را به دنبال داشت. فصل زرد، فصل آفتابِ طلاییِ بی رمق. فصل فرو شدن به رویاهایی که وصل و فراقش همه در خیال بود.

      دلم می‌خواست شعر شاملو را من سروده بودم:
      سال باد
      سال بد
      سال شک
      سال اشک
      ……
      و ما هر سال را اینگونه زیستیم زیرا:
      «نه خدا و نه شیطان
      سر نوشت ما را بتی رقم زد
      که دیگرانش می‌پرستیدند
      بتی
      که دیگرانش
      می‌پرستیدند!» ….

      • پاییز فصل رسمیت یافتن غم است. فصل رونمایی مالیخولیا. فصل زینت سقوط. فصلی که طبیعت خود را برای مرگ آذین می‌بندد. فصلی که بی پروا و بی حسرتِ شادکامی دیگران، می‌شد غم را با افتخار اعلان کرد و با آن به حجله برگریزان طبیعت رفت. فصل رقص شادکامانه برگ و مرگ، فصل همراه با طبیعتْ آمادهٔ رخوتِ خوابِ مرگ شدن. فصل مرگ جوان و جوانیِ مرده. فصلی که انگار قرن‌هاست وطن را ترک نمی‌کند. فصل بادهای خشک موسمی که باران را به دنبال داشت. فصل زرد، فصل آفتابِ طلاییِ بی رمق. فصل فرو شدن به رویاهایی که وصل و فراقش همه در خیال بود.
        +++++
        چقدر غم را قشنگ می نویسی کیوان جان
        یکی از یکی قشنگ تر. وای برمن که غم تسکینم می دهد

  5. داش جوات سلام
    اونوقت شما از نوشتن ما تعریف می کنی؟ ! عالی بود دوست من. نامبر وان
    بابا نان ندارد، دارا معتاد شده، سارا تن فروشی می کند
    تراشت را بده چشمهایم را بتراشم داش جوات
    اینرا دیشب از میلان کوندرا یاد گرفتم، بد نیست اینجا با شما، کیوان همیشه خوب، و خراباتی مهربانم تقسیم کنم ( کاش یه عبارت بهتر از تقسیم داشتیم) ن
    ! گه بگیره این وردپرس که درد منو نمی فهمه . ن برای درست کردن پرانتز بود
    و اما نوستلژی = nostalgia
    nostos در یونانی یعنی بازگشت – بازگشتن
    algos یعنی زجر بردن / suffering
    nostalgia is the suffering caused by an unappeased yearning to return

  6. آی آمان
    آی هآواآر
    آی خداآ
    رفتم داخل کوزه
    ————–
    کامنت می نویسم میره تو سیاه چال
    ——————————
    جوات میخواد صدای منو خفه کنه
    جوات میخواد منو به قتل برسونه
    آی هآآآوآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآر
    کمممممممک
    هلپ . . . هلپ ملّت هلپ

  7. کیوان said

    گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

  8. آقای کیوان خان ، شما خیلی ناجوانمردانه بنده رو خلع سلاح کردید. . . من الان دارم به همین موضوع فکر میکنم که ایا مسائل چندوجهی و پلی گون رو واقعا میشه ساده نوشت؟!
    آیا ساده نویسی محتوا رو تحت الشعاع قرار نمیده؟!
    آیا ساده نویسی در ساحت اندیشه و تحلیل به شیر و بی یال و اشکم نمیرسه؟!
    و از طرف دیگه یک سوال آیا فربه بودن متن باعث ترکیدن خورنده ی متن نمیشه
    به زبون خودم بگم
    آیا خوردن یک بره ی بریان که واقعا غذای لذیذی هست نهایتا باعث انفجار آدم نمیشه؟!
    آیا ما میتونیم تمام میوه های یک درخت رو به زور به خورد مهمان بدیم
    آیا در این صورت سرکنگبین صفرا فزا نخواهد بود؟!
    الان که دقیق تر نگاه می کنم خودم با خودم به یک پارادکس رسیدم ، از طرفی ساحت گفتمان های بنیادی (( مثلا بنیادهای سیاست یا جامعه و یا سیر تطور یک اندیشه یا فرهنگ جمعی))هرکاری که بکنیم نهایتن به فلسفیدن میرسه و عالم و پهنه ی فلسفیدن جایی برای عوام گرایی و ساده نویسی نیست .
    این ساحت مخاطب خاص خودشو داره ، اما من میگم نهایتا این مخاطب خاصی و دوستدار تفکر بنیادی و فلسفی در یک جایی باید با عموم صحبت کنه . یعنی اون اندیشه در حصار تخصصی باقی نمونه .
    ****
    مجددا فور اگزمپل
    مثلا در یک گفتگوی مذهبی و تخصصی به این نتیجه میرسیم که خدا یک تعریف واحد نیست و راه های مختلفی برای رسیدن به این تعریف هست و این گفتگو در پلت فورم “پلورالیسم مذهبی” قرار میگیره .
    خوب .. . حالا بالاخره من این پیام رو باید چه جوری به مخاطب عام ارائه بدم ؟!(( مخاطب عامی که حتا میتونه یک تحصیلکرده باشه یا میتونه در چارت طبقه ی متوسط به بالا و حتا در کَست اجتماعی بالای جامعه به لحاظ مالی قرار گرفته باشه؟!))
    پاسخ اون چیزی هست که در حال حاضر به مرور در جامعه داره شکل میگیره ، کلاس های عرفانی مدتیشن یوگا و این زیلیم زمبوهایی که راه افتاده . . . هرکدوم یک راه رو به مخاطب عام پیشنهاد میکنه هیچکدوم به صورت مستقیم از پلورالیسم صحبت نمیکنن و در عین حال همشون به کیفیتی به نام “لذت در کنار خداوند” ختم میشه و شما بهتر میدونید که مباحث ارائه شده در این کلاس های عرفانی تا چه حدی ساده و قزن قورتکی هست .
    یا همین کتاب های روانشناسی عمومی و مردم پسند که مثلا از حورایی وین دایر و غیره و ذالک در بازار هست هیچکدوم مباحث تخصصی روانشناسی رو ارائه نمیکنن اما میدونیم که نویسندگان معمولا بر شاولده و بنیادی از تخصص روانشناسی قرار داشتند و در یک نقطه تصمیم گرفتن که اون دانسته های تخصصی رو به صورت عامیانه به مخاطب ارائه بدن .
    این مخاطب عام که میگم ، یکیشون خودِ من هست ، مخاطبی که فرصت نداره تمام روز رو به تفکر و تعقل مشغول باشه ، کرایه خونه اقساط بانکی ازدواج سرگرمی درگیری های بیزینس و کار و محیط سازمان یا شرکت خرید خوردرو تعمیر همون خوردرو مسافرت … و … و … و
    ما به عنوان اکثر مردم بیشتر زندگیمون درگیر این امور هست ، بدون تعارف بگم من فکر میکنم یی از دلایل کامیابی و موفقیت وبلاگ نسوان همین عام گرا بودنش هست یا یکی از عوامل کامیابی سینمای هالیوود همین هدف قرار دادن مخاطب عام هست (( در سرار این نوشته منظورم از مخاطب عام مخاطب بیسواد و پشت کوهی نیست خودمونو میگم ، من ، گردو . . . کاپیتان ، آرش ، لی لی. . . و . .. و .. . ))
    خیلی دارم روده درازی میکنما ببخشید

    ******
    برمیگردم به اول نوشته ی خودم ، الان کمی حیرانی برام به وجود آوردید ، اینکه اندیشه های ساحت تفکر چند وجهی رو
    1- چه جوری ساده کنیم
    2- چه کنیم که محتوا در مسیر ساده نویسی از بین نره
    شخصا معتقدم تا حدودی باید محتوا رو قربانی کرد ، تا برد و شعاع نوشته یا پیام یا مدیا بیشتر بشه

    ******
    و اما چند توضیح
    بازم تکرار میکنم که گفتنی های شما بسیار هست ، شما بدون تعارف برای من حکم استاد رو دارید بالاغیرتا اینقدر مارو چوب کاری نکن 🙂 اگر هم انتقادی کردم به این دلیل بود که از نگاه شما نهایتا خوشم میاد . . . من فکر میکنم آدم رادیکالی هستم شاید مقتضای سن و سالم باشه بعضی وقت ها کلافه میشم ، میگم . . . اَه . . . چرا این کیوان دقیق روشن نمیکنه که زنگیِ زنگبار هست یا رومیِ رومستان 🙂 یا اینکه چرا یک گفتگوی ساده رو به دامن فلسفه ی ناب و سنگین میندازه 🙂 یا اینکه . . اَه . . . چرا نمیزاره یه درگیری راه بندازیم 🙂
    به هر حال این بزرگواری شما بود که با برخوردتون به من که از شما کوچکتر هستم اجازه ی نقد و انتقاد دادید .
    میانگین دستم اومده اونایی که از متن های شما انتقاد میکنن یا اعتراض دارن ، نسبت به شما از سن و سال کمی برخوردار هستن ،
    تعارف تیکه پاره نکنیم ، ما نهایتا نسبت به شم تجربه های کمتری داریم پیراهن های کمتری پاره کردیم . . .شاید ثبت یک شرکت و برداشتن چندتا کار برامون کلی غرور و منم منم به وجود بیاره ، اما شما این مسیر رو قبلن طی کردی منم منم ها برای شما تموم شده ، دیگه مثل 15 سال قبل با برنده شدن در مناقصه بشکن بالا نمیندازی . شما درگیر روابط هیجانی و عاطفی بین دو جنس مخالف نیستی . . . بنابر این به جای تحلیل مقطعی از نگاه کلی به جامعه ی ایرانی نگاه میکنی.
    شاید همین چیزا باعث میشه که نوشته هاتون بعضی از مواقع کسل کننده به نظر بیاد ، اما شما نرنجید
    فهم سخن گر نکند مستمع
    عیب سخن از متکلم مجوی

    شنیدید میگن ایراد از طرف ما هست به گیرنده هاتون دست نزنید
    من میخوام خیلی از مواقع شاید ایراد از گیرنده های ما هست و باید بهشون دست بزنیم و تکونشون بدیم
    با فونت ریز سه صفحه شد وسط مسطاشم چرتو پرت کم نبود شما قلم عفو بگیرید

  9. َ اَ اَ …. خییلی طولانییی شد بترکی جوات 😯
    وبلاگ خودمه آقا … 😡 …. چهار دیواری اختیاری

  10. شاهین said

    زنده باد مسعود جوون و مریم جوون ، مرگ بر تام و جری
    اینو بعنوان مقدمه اومدم تا تکلیف جناح بندی های سیاسی رو همینجا ، اول بسم الله روشن کنم فردا نرید پشت سرم صفحه بگذارید. 🙂
    و اما بعد ، نقل یک خاطره ی شخصی است در باره ی آنچه که کیوان گفته .
    چند سال پیش تدریس مبانی کامپیوتر میکردم.با ساده ترین زبان با بچه ها ارتباط میگرفتم
    و مفاهیم پایه رو به اونها منتقل میکردم.
    زمانی گذشت و خب با مطالعات شخصی وارد مقولات پیچیده تر و تخصصی این علم شدم و همچنین تدریس اونها به آدمهایی که چندین پله بالاتر آمده بودند. زبان یکجورهایی تخصصی
    شده بود و سادگی به اجبار از بین رفته بود. بعد دوباره کلاس تدریس مبانی رو گرفتم. اما در اولین ساعات متوجه شدم منی که کامپیوتر رو به ساده ترین زبان برای بچه ها تدریس میکردم ، دیگه از ارتباط با بچه ها عاجزم. بعضی وقتها بخودم فشار می آوردم اما باورکنید که زبانم قاصر از یافتن واژه های ساده بود. مدتی بعد پی بردم که هزینه ی درک بالاتر از این مقوله ، به بهای ایجاد گسست زبانی و ارتباطی ایجاد شده.یعنی بخاطر ویژگیهای زبانشناختی ، من نوعی ،برای تفهیم یک واژه مثل سفره غذا ، میبایست زنجیره ای از واژه ها مانند قاشق و چنگال و نمکدان و سفره و بشقاب وهر آنچه که در این زنجیره ی متصل بهم یافت میشود رو ، برای بچه ها توضیح بدم.و این کاری بود که از اون قاصر بودم که یا در حوصله ی کلاس نمی گنجید و یا کسالتبار بودن از سر و رویش میبارید (در ضمن جواد آقا راجع به عبداکسقرنین!! یه کامنت واست گذاشتم تو پست قبلی نسوان برو بخون 🙂 )
    خب نتیجه ؟
    کلی رفتم با ویتگنشتاین و ایادیش در زمینه ی بازی های زبانی و درک علوم غریبه از رمل و اسطرلاب و فال بینی گرفته تا جفر و فنون گنجفه ، کشتی گرفتم تا دیدم که بشرط رعایت نکات ظریفی ، بهترین راه توضیح مقولات پیچیده همان امثال و حکمیست که قدیمی ها منجمله مولانا بکار برده، حالا گیریم بشکل امروزی تر. از این وادی من زبان طنز رو برگزیدم (هر کس بنابر سلیقه ش میتونه چیزی رو انتخاب کنه) اما درک همان زبان طنز هم که با واژگان ساده در باره ی مقوله ی پیچیده ای صحبت میکنه به 2 چیز اساسی نیاز داره : 1- نویسنده نباید هیچگاه فراموش کنه که داره در باره ی مسئله ی پیچیده ای صحبت میکنه و از فرط سادگی به ابتذال نیفته . 2- خواننده برای درک مفاهیم ، میبایست از حداقل دانش راجع به اون مقاله برخوردار باشه .
    وگرنه اجرای یک چنین خواسته ای همانقدر گنگ و بی معنی از کار در خواهد آمد که برای توضیح رنگین کمان برای کسانی که نابینا هستند شروع به توضیح رنگها و دامنه ی بصری اونها بنماییم.
    من فکر میکنم ، کیوان باید اون ابزار مناسب و همچنین خزانه ی کلماتی رو که میخواد بوسیله ی اونها ارتباط ایجاد کنه ، باید پیدا کنه و خب تمرین هم صد در صد قدم بعدیست.
    وگرنه همچنان گنگ خواب دیده خواهیم ماند
    .

  11. کیوان said

    به قول فرنگیها واوو!
    پسر تو ویتگنشتاین خوندی؟ من هنوز دارم کلاسیکها رو دوره می‌کنم! این بار خوب ملتفت شدم. و راست می‌گویی که باید :
    1- نیتت آموزش باشد
    2- تمرین کنی
    من خودم معمولا در ساده کردن مسائل پیچیده موفق هستم. چند وقت پیش می‌خواستم برای پسر بازیگوش و سر به هوایم فرق بین ماشینهای دیفرانسیل جلو و عقب را بگویم. مانده بودم چه طوری توضیح دهم که واقعا بفهمد؟ تا چشمم به سه چرخه پسر کوچکم افتاد که پدالها به چرخ جلو وصلند! با مثال زدن دوچرخه خودش و سه چرخه برادرش ادای مقصود کردم! و کلی خودم حال کردم با این مثالم!
    اما موقع نوشتن در بلاگستان آنچه به نظرم نمی‌آمد این بود که ممکن است طرز نوشتنم چنان تمایزی برایم ایجاد کند که اینقدر جبهه بگیرند یا به عنوان حربه‌ای برای کوبیدنم از آن استفاده کنند (البته منظورم به داش جوات نیست ها).
    البته من چون مدتها شعر سپید می‌نوشتم وقتی که بخواهم متنی شاعرانه یا احساسی بنویسم با توجه به تمرینات فراوان (فکرش را بکن 7 سال تقریبا هرروز) اتوماتیک ذهنم دنبال کلماتی می‌رود که شاید اصلا بدرد نثر معمولی با وظفیه انتقال معنی نخورد. مثال خوبش پائیزانه‌ایست که در بالا نوشتم یا مثل بعضی شعرهای منثوری که برای ویولتا نوشتم و دی جی خانگی ما حمل بر تملق کرد. بدیهی است که اگر اینطور باشد مادران هم متملق فرزندانند و الخ… البته شاید بد هم نشد که سر دلم در زبان گرفت، وگرنه ممکن بود پیرانه سرم خرقه رهن خانه خمار می‌رفت!

    راستی جناب شاهین (آخ که چقدر با کریشنا حال می‌کردم!) یک آی دی شاهین از قدیم الایام در نسوان کامنت می‌گذاشت که معمولا یک طرف بحث بود با گیتی و …و در مقابل آرش و … که آخرین بار هم با همان لحن و کاراکتر در اینجا : [پیدا نکردم!]
    ظاهر شد. حتی آرش هم که یکبار با شک و تردید پرسید شما همان شاهین هستی که قبلا اینجا کامنت می‌گذاشتی منظورش به آن بود ولی من با تصدیق شما، قانع نشدم! چون آن شاهین در آدم این تصور را به وجود می‌آورد که اصلا اهل شوخی نیست و به قول کاپیتان بابک h.o.h نداشت.
    [دیرم شده و باید بروم ادامه دارد]

  12. شاهین said

    کیوان جان ، من اصلا متوجه اون اشاره ی آرش نشدم و فکر کردم تنها شاهینی هستم که
    اینجا کامنت میگذاره ، خیلی وقت هست که ویول رو میخونم ، اما گمان نکنم کامنتهای زیادی گذاشته باشم . اگر اون شاهین کثیرالکامنت بوده ، احتمالا من نیستم . با وجود این اگر لینکی بگذاری که محل یکی دو تا از اون کامنتهای قدیمی رو نشون بده ، مطمئنتر میشم.
    اسم ویتگنشتاین علیه الرحمه هم اومد وسط ، پستی در امپراطور حصیرآباد گذاشته ام که از نوشته های قدیمی من و در سری شوخی با فلاسفه هست 🙂
    لینکشو اینجا میگذارم :
    http://emperatoorhasirabad.wordpress.com/2012/09/10/%D9%88%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D9%86%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF%DB%8C/.

  13. ش said

    یک عالمه مثبت برای نوشتت:)
    …همونقدر که عاشق پاییزو زمستونم از بهار و تابستون بدم می اد

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: