تریاک ،بونوبو و بابا

21 October 2012

.

بونوبوی عزیزم سلامٌ علیکم و رحمة الله

این دومین نامه است که برای شما مینویسم ،امروز بی حوصله بودم و کمی دل نگران ، بنابر این حوصله ی صغری و کبری چیدن ندارم ، حوصله ایی هم ندارم که قربان صدقه ات بروم و البته اگر از احوالات ما بخواهی ملالی نیست جز دوری از شما عموزاده های عزیز.

بونوبوی عزیز امروز خیلی بی دلیل نگران بودم و راستیاتش را اگر بخواهی همین حالا هم که این کاغذ را برایت می نویسم اضطراب شدیدی دارم. البته میخواستم بنویسم “استرس” ولی نه همین اضطراب مناسب تر است . همینجوری هی یهو ته قلبم خالی میشود . اول از همه  فکر کردم این ها از عوارض گرسنگی  است . برای همین رفتم  از باجه ی بانک مقداری پول برداشتم و با آن پول برای خودم ساندویج خریدم و جای شما خالی آخرین لقمه پایین رفته نرفته یک نخ مگنای قرمز روشن کردم که خیلی حال داد.

بعد از خوردن ساندویج و دود کردن مگنا . . .

. . .

. . . بونوبو به جان عزیزت آنقدر بی حوصله هستم که حتا نمی توانم بقیه اش را برایت بنویسم ، سر جد مشترکمان قسم یک فکری بکن و اجازه نده پسر عمویت که من باشم این گوشه دنیا الکی الکی تپش قلب بگیرم .

نمی دانم آن موقعه ها را یادت هست یا نه ، زمان هایی که اضطراب داشتم زیر لب بخش هایی از “دعای کمیل” را زمزمه می کردم . به خصوص انجا که میگفت ” من غیر تو کیو دارم؟!” یا اونجا که میگه “هرجا برم خونه ی تو هست ملک تو هست” . بعد آروم میشدم ، تا اینکه گفتی اینا برات مثل سم میمونه مثل تریاکه بزار کنار این افیون لعنتی رو . و خوب شما پسر عموی بزرگتر ما بودی جهان دیده بودی سرد و گرم چشیده بودی و منم به حرفت گوش دادم و بیننا و بین الله به مرور گذاشتمش کنار و راستیاتش امروز یِ کوچولو بِ تریاک و شیره کشی فکر کردم کِ البته خودمم خندم گرفت بِ الکل فکر کردم اما راستشو بخوای چندماهیه اونم گذاشتم کنار زری  خانومو هم کِ با همون تریاک گذاشتم کنار ، الان یی جورایی پاکِ پاکم  نه تریاک نه عرق نه زروَرق نه بغل . . . کلن همه چیز تعطیل شده .

پسر عموی عزیزم شما بدی های اعتیاد را خیلی خوب میدانستی ،اما قربان شکلت بروم فدایت بشوم اینجا ما امکاناتمون کمه آب نیست برق نیست شعور نیست گاز نیست تلفن نیست  دیسکو نیست رنگ نیست بزم نیست هیچی نیست ، شما میگویی من خودم را چگونه سرگرم کنم ؟! چه تفریحی انجام بدهم ؟! آخر من هم دل دارم دیگر اینجوری که نمی شود  دور از جانِ شما  مثل خر فقط بار ببرم  و دستِ آخر این دلِ مادر مرده را  بگذارم زیر سُم هایم و از رویش اُلاغ وار رد بشوم.

یِ قرصی ،حَبّی چیزی تجویز کن ،حرفی بزن چیزی بگو بگذار “شعر شود در دهان من” ، تا کمی آرام شوم و شاید رام بشوم اهلی بشوم . یِ چیزی کِ مرد افکن باشه ، یِ چیزی کِ بتونه خرو از پا بندازه و بخوابونه. . . خلاصه اینکه یِی فکری بکن عموزاده . . . عقل من  اینروزها به جایی قد بده نیست. . . کوتاه شده ،کوتوله شده ،از هیچ دیواری نمی تونه بالا بره. پشت دیوار کِ هیچ . . . جلوی پاشو هم نمیبینه. . . قمر در عقربیه اون سرش ناپیدا . . . اوضاعش خرابِ . . .  حال دلم خرابتر از عاقبتِ یزیدهِ.

گفتم یزید یاد رفیقم افتادم . . . یزیدتو گائیدم پسر . . . کجایی؟!

.

 راستی . . . دیشب خواب  عمو را دیدم ،دست همدیگر را گرفته بودیم و به سمت خانه ایی میرفتیم . عمو میخواست خانه را به من نشان بدهد و طبق معمول اول از آبریزگاه شروع کرد. من نمی دانم چرا عموی شما که بابای بنده باشد حساسیت زیادی روی آبریزگاه دارد. به جای اینکه اول به پذیرایی یا نور گیر بودن خانه دقت کند میرود سراغ آبریزگاه که ببیند جادار هست یا خیر ،تمیز هست یا نه . . . ولی انصافا  دستشویی تمیز و مرتبی داشت ، آدم میتوانست عکسش را در سنگ توالت ببیند بسکه تمیز و براق بود و  من خوشحالی و رضایت را در چهره ی او دیدم ،بالاخره آبریزگاه مناسبی پیدا کرده بود تا بتواند یک دل سیر بریند. ایکاش این توالت را زودتر پیدا کرده بود . اگر زودتر پیدا شده بود مجبور نمیشد که به جای آبریزگاه به هیکل من بریند. بعد از پله ها بالا رفتیم و عمو همینجور یک ریز می خندید . و من بعد از مدت ها  احساس خوبی داشتم آرام بودم  . . . متاسفانه مثل همیشه  که خواب هایم نصفه نیمه تمام میشود اینبارهم خوابم به انتها نرسید . نمی دانم شایدهم به اخر رسید و من بقیه اش را ندیدم یا دیدم و فراموش کردم . اصلا حالا که دقت میکنم اول خواب هم به خاطرم نمانده . . . ما انجا وسط خیابان چکار می کردیم ؟! چرا عمو میخواست خانه را به من نشان بدهد ؟! چرا هیچ ماشینی از خیابان عبور نمیکرد؟! اصلا من چرا دست عمو را گرفته بودم ؟! که مثلا به همدیگر محبت کنیم؟!

پسر عمو جان این خواب دیدن ها عالمی دارد برای خودش ، من تعجب می کنم چرا خواب عمو را دیده ام ، زیرا در عالم بیداری مدتها بود که به او فکر نکرده بودم . آخر اینجا به من یاد داده اند که خواب دییدن بازتابی از  مشغولیت های ذهنی ما آدمهاست . راستی پسرعموجان شما هم خواب میبینی ؟ شماهم رویا داری ؟ شما هم تصویر سازی می کنید؟! شما هم با بابا بونوبو که عموی من باشد کنتاک می کنید؟!

 .

پسرعموجان ،بعد از بیدارشدن یک لحظه جوگیر شدم  تا به عمو تلفن بزنم ، اما خواب که از سرم پرید همه چیز را فراموش کردم . حوصله نداشتم با دوتا طوله سگ هایش صحبت کنم . بعد تصمیم گرفتم یک زنگ به زری بزنم . . . اما آنهم گور پدرش  . . . تا ظهر چندین نفر دیگر نیز به ذهنم هجوم آوردند تا برایشان تلفن بزنم ، . . . و بالاخره بعد از خوردن ساندویج  زیر لب به جای ذکر “الا به ذکر الله ” گفتم  ” کون لق همه ی آن ها” . . . اما . . . اما . . . این اضطراب لعنتی دست بردار نیست ، مدام ته دلم خالی میشود . مثل جوجه ملوانی شده ام که  روی موج های بزرگ ته دلش خالی میشود. . . . خلاصه اینکه تصمیم گرفتم برای شما کاغذ بنویسم و الحق و الانصاف وقتی شما به ذهنم هجوم آوردی که برایم بنویس زیر لب به شما نگفتم “کون لقش” . . . لال بشوم بترکم  کاتالیزور بشوم اگر دروغ گفته باشم .

زیاده از این عرضی نیست

Advertisements

10 Responses to “تریاک ،بونوبو و بابا”

  1. liliyanii said

    بغل رو نباید تطیل میکردی
    باور کن رام میشی اهلی میشی . مرد افکنه
    گرچه خودم تو ترکم، ولی قضیه من فرق فوکوله
    دل مراقبت میخواد ، هم دلی میخواد که اینو همیشه نمیتونی انجام بدی

    • هِ . . . هِ 🙂
      زورکی نمیشه ملّتو بغل کرده
      آره اتفاقن یه ضرب المثل هست میگه:
      .
      .
      “خاک بر آن خاک که تنها خوری”

      .
      یعنی اینکه آدم اگه بخواد خاک هم تو سر خوش بریزه بهتر اینه کِ دو نفری خاک تو سرشون بشه و کلن از همین چیزا

      • liliyanii said

        زورکی که نه. ولی خب بالاخره تو این دنیا یکی پیدا میشه که این جواتی مارو دوس داشته باشه وجواتم …بله 😀

  2. ش said

    جوات نگی‌ که از رو دستت تقلب کردما … منم یه همچین حالی‌ دارم ،حتا دیروز به سرم زد که نماز بخونم ولی‌ دیدم حتا یه ذره اعتقاد هم دیگر وجود نداره که بخوام نماز بخونم …دیشبم خواب عموی خدا بیامرزمو دیدم ،مثل افریقاییها رنگش قهویی بود و یه گوشش سوراخ بود و گوشواره توش بود (از بسکه اینجا مرد با گوشهای سوراخ سوراخ میبینم اینجوری به خوابم اومد) …تا منو دید از جاش بلند شد و بغلم کرد بعد نشست شروع کرد به میوه خوردن …هیچی‌ حالمو خوب نمیکنه ،نه الکل نه … البته فقط وجود دختر کوچولومه که یه جورایی حالمو خوب میکنه …..

    • نه خوابامون مثل همدیگه نبوده
      شما خواب عموتو دیدی و من خوابِ عموی بونوبو رو دیدم 😀

      خوب میدونی . . . اون چیزایی که اسم بردی(الکل و یا هرچیز دیگه) واقعی نیست
      اما فکر می کنم دختر واقعی هست وجود داره
      مثل یک گل یا درختچه هست که تو اونو کاشتی بهش آب میدی هرس میکنی رسیدگی می کنی و بعد بزرگ شدنشو نگاه می کنی .
      و این لذت بخشه . . . یِ جورایی کاری شبه خدایی هست

    • liliyanii said

      دختر رو خوب اومدی
      منم اون بالا بهش گفتم

  3. کیوان said

    داش جوات!
    با اینکه با من قهری ولی چه نامه با حس وحالی بود. اینقدر دلم هوس نامه راست راسکی کرده. با کاغذ و پاکت و تمبر مثل قدیما.
    البته اگه قرار بشه دعای من مستجاب بشه خیلی چیزهای دگه هم هست که نسبت به نامه کاغذی در اولویت قرار داشته باشه. آخدا اگه الآن ویرت بگیره همین یکی رو (نامه) اجابت کنی، خیلی نامردی. چون احتمالا بازهم یه نامه از دارایی می‌آد که بیا کد اقتصادیتو تمدید کن.

    • ما کی باشیم که بگیم با کیوان خان قهریم
      حس کردم فضای شک و شبهه هست
      گفتم ادامه ندیدم
      من تکذیب نمی کنم در گذشته کاراکتر ساختم
      اما کامنت نویس هارو سرکار نذاشتم، به خصوص اگر با یه نفر سلام و علیکی هم کرده باشم
      چرا با آی دی مختلف با مدونا و گیتی کل کل کردم ، اما در زمینه خاصی صحبت کردیم
      نه اینکه بگم فلانی چیز ماله و فلانو بیسار

      به هر حال من که شمارو نمی شناسم
      اما تا این لحظه قلم و استیل فکری شمارو شناختم و برای همینم بهتون احترام میزارم و قابل ستایش و تحسین هستید
      همونجور که ایرانی دور از وطن که هیچگاه وطنشو فراموش نکرده بعد از این همه سال ، برام قابل تحسین و احترام هست.

      والا بلا فرصت های من کم هست ، به غیر از جوات با هیچ اسم دیگه اگر بخوامم فرصت نوشتن ندارم.
      من سرگرمی به اندازه ی کافی دارم ، نمیام با اون خر بازی ها خودمو سرگرم کنم که کاراکتر بسازم برای فحش دادن.

      دلگیرم دلگیرم از این اتهام و شکی که در دل بانو و دوستان ریشه گرفته و داره به درخت تبدیل میشه 😦

  4. liliyanii said

    جواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااات کارت عالی بود.
    صدات. موسیقی متن و از همه مهم تر نوشته های آبی
    آفرین به ذوق هنریت

    • نوکرتم…
      آورین آورین . . . معلوم که میدونی فرهنگ و هنر چیه
      کاملا مشخصه 🙂
      وعده ی دیدار کنسرت بزرگ دوبی نوروز 92 با صدای جوات یساری 😀

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: