نامه ای برای سهراب

25 October 2012

چشم ها را باید شست
فصل بی بارانیست
یا اگر باران هست
ریزش کفران است
بر سر آدمک خفته شهر

*
زیر لب با نجوا…
هر روز فریاد میزنم
می توان … ؟!
می توان دریا شد …؟!
چونکه من می بینم
همه ی دریاها شور گشته
لجنزار شده . . .

*
لحظه ی خواب زمستانی ما
آب را گل کردند
بی نوا ماهیِ آن دزدیدند
خانه ی من اینجا …
بی تو ای دریایی
همه فصلش سرما
همه روزش تاریک
وارثان مــهتاب
نور از خانه ی من دزدیدند

*
سهراب ؟! تو گفتی
“پشت دریا شهریست”؟!
که در آن . . .
“پنجره ها رو به تجلی باز است”؟!
و کبوتر آن بالا بالا
به “فواره هوش بشری می نگرد”؟!

*
آخر قصه ی دریا به کجا باید رفت …؟!
پشت این دریاها
شهری از مرداب است
کوچه هایش خالی
زن و مردش همگی
مثل یک آدمک پوشالی
ذهن من بی آبو
خانه ام سرداب است
ماهی این دریا
نعشِ انسانیتِ انسان است

*
پشت این دریا…
آخر این دنیا، اول هرپایان
شهری از رویاهاست
حسرتی  از دیروز
زخمه ایی از امروز
خنده ایی بر فردا

*
پشت دریا. . .
شهری از تاریکیست
پنجره کابوس است
زن ،موسیقی ،عشق
. . . و  اساطیر
شکلِ حسرت
رو دلش پنهانیست
بی کبوتر بامَش
بی تجلی روزش
فراموشی ،خاموشی
چهار فصلِ قانونش

*
آی سهراب ،کجایی سهراب؟!
پای هـرقربان گاه
قلمم بـی تاب اسـت
پشت این دریاها. . . .
در کنارِ مرداب . . .
گور صد انسانو ،جسدم در آب است

.

.

خرداد یا تیر ماه 86

.

Advertisements

5 Responses to “نامه ای برای سهراب”

  1. رهاورد said

    دلمون برات تنگ میشه جوات

  2. liliyanii said

    ،،، جوات خیلی قشنگ بود، بغضم گرفت
    !!!!!البته اگه دوباره نمیزنی تو ذوقم و نمیگی تو فرهنگ و هنرحالیت نیست

  3. رهاورد said

    نیومدی هنوز؟؟

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: