بهار کِ از راه برسد ، جوانه ها کِ رقصِ رویش بگیرند و رختِ شادی بِ تن کنند ،گل ها  کِ سینه بِ سوی آسمانِ همیشه آسمان باز کنند  ، . . . فصلِ زنبورها آغاز می شود. . . زنبورها با صدایِ نور کالبدشان را از خواب یا از سکون یا از سکوت پاره می کنند و  سبکبال سوار بر زینِ بادِ سحر تاختن می کنند و زودتر از چوپانان  ، زودتر از گله ها خودشان را به سبزه زار می رسانند. همه ی زنبورها گردِ گیاه را می شناسند ،گردِ گل را لمس می کنند و گَردِهای آفرینش را میچشند.

گردِنوشان و گردِپویانِ چمن زارها و سبزه زارها و جنگل های سبز بسیارند بسیارند . . . ،سنجاقک ها نیز گرده خواری می کنند ،حتا آن سوسک های سیاهِ کُروی شکل و پنهان شده در سطحِ زمین مزرعه نیز گرده را عزیز می دارند و شهدِ گل را می مکند.

گَردِخورها بسیارند ،اما . . .همه ی گردِخورها و زنبورها ،زنبور عسل نیستند.

یـکی را گفتند، عالــم بــی عمل به چه مانــد؟ گفت به زنبور بــی عسل . . .

مناجات

23 January 2013

33

قابِ اول: (ده هزار سال قبل)

نامه ی فوری به خدا

آقا جون این پائین اوضاع خیلی ریدماله ، بیس سی هزار ساله که همه چیز بهم ریخته ،نمی خوای کاری بکنی؟ نمی خوای برامون بینه و پیغمبر برفستی؟ تو را به تو قسم فکری کن.

قابِ دوم:  (بیست هزار سال بعد)

پاکت نامه ی ارسال شده به خدا در اداره ی پست

مامور اداره ی پست مهر بزرگی روی آن می زند

“نشانیِ مورد نظر پیدا نشد”

.

قابِ سوم: (بیست هزارو یک روز بعد)

نامه ی مساعدت خواهی ساکنان کره ی BE720CZ به خداوند مهربان

خدای عزیز و یگانه لطفا . . .

قابِ چهارم: (دویست هزار سال بعد)

پاکت نامه روی میزِ رئیسِ پست خانه

“در تمام این سال ها نشانی مورد نظر پیدا نشد”

.

قابِ پنجم: (دویست هزارو یک روز بعد)

نامه ی اهالی زمان برای درخواست برکت و اجابت برای خدای قادرِ متعال

بار الها ، پرودگارا لطف و محبتت را شامل حال ما کن و . . .

قابِ ششم: (دو ملیون سالِ بعد)

مامور وظیفه شناس اداره ی پست پاکت نامه ای را داخل  قفسه ای  قرار می دهد. زیر قفسه  باریکه ی کاغذی چسبیده شده و روی آن نوشته شده  “نامه هایی که آدرسشان پیدا نشد”

قابِ هفتم

قابِ هشتم

.

.

.

قابِ ششصد و سی و هفت ملیون و دویست و هشتاد و دو هزار و نهصد و پنجاه و سه

.

.

.

قآبِ . . .

.

.

.

. . . و این داستانِ تکراری تا آخرین روزِ حیاتِ آخرین موجودِ هوشمند در تمام کائنات با ریتم های مختلف و در ژانرهای متنوع تکرار و تکرار شد.

چشم ها را باید شست
فصل بی بارانیست
یا اگر باران هست
ریزش کفران است
بر سر آدمک خفته شهر

*
زیر لب با نجوا…
هر روز فریاد میزنم
می توان … ؟!
می توان دریا شد …؟!
چونکه من می بینم
همه ی دریاها شور گشته
لجنزار شده . . .

*
لحظه ی خواب زمستانی ما
آب را گل کردند
بی نوا ماهیِ آن دزدیدند
خانه ی من اینجا …
بی تو ای دریایی
همه فصلش سرما
همه روزش تاریک
وارثان مــهتاب
نور از خانه ی من دزدیدند

*
سهراب ؟! تو گفتی
“پشت دریا شهریست”؟!
که در آن . . .
“پنجره ها رو به تجلی باز است”؟!
و کبوتر آن بالا بالا
به “فواره هوش بشری می نگرد”؟!

*
آخر قصه ی دریا به کجا باید رفت …؟!
پشت این دریاها
شهری از مرداب است
کوچه هایش خالی
زن و مردش همگی
مثل یک آدمک پوشالی
ذهن من بی آبو
خانه ام سرداب است
ماهی این دریا
نعشِ انسانیتِ انسان است

*
پشت این دریا…
آخر این دنیا، اول هرپایان
شهری از رویاهاست
حسرتی  از دیروز
زخمه ایی از امروز
خنده ایی بر فردا

*
پشت دریا. . .
شهری از تاریکیست
پنجره کابوس است
زن ،موسیقی ،عشق
. . . و  اساطیر
شکلِ حسرت
رو دلش پنهانیست
بی کبوتر بامَش
بی تجلی روزش
فراموشی ،خاموشی
چهار فصلِ قانونش

*
آی سهراب ،کجایی سهراب؟!
پای هـرقربان گاه
قلمم بـی تاب اسـت
پشت این دریاها. . . .
در کنارِ مرداب . . .
گور صد انسانو ،جسدم در آب است

.

.

خرداد یا تیر ماه 86

.